مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی قوبان


معنی قوبان

قوبان . (اِخ ) نام رود بزرگی است در قفقاز شوروی و از مائله ٔشمالی سلسله ٔ جبالی قفقاز از یک محل مرتفع بالغ بر 4246 متر مربوط به کوه البرز نبعان مینماید و در بین یک وادی تنگ مستور از جنگل ، اول بسوی شمال آنگاه بسمت شمال غربی و سرانجام بطرف مغرب جاری گردد و پس ازگذشتن از بین شهر «یکاترینودار یا کرسنودار» بدو باز و منشعب میشود. رجوع به دایرةالمعارف شوروی شود.

معنی قوبان- ترجمه قوبان برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد قوبان اینجا را کلیک کنید

هم معنی قوبان


ترجمه قوبان


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه قوبان


بس غلط گشتم ز دیگ مرده‏ریگ *** ز انکه سر پوشیده مى‏جوشید دیگ‏
جوش و نوش هر کست گوید بیا *** جوش صدق و جوش تزویر و ریا
گر ندارى بو ز جان رو شناس *** رو دماغى دست آور بوشناس‏
آن دماغى که بر آن گلشن تند *** چشم یعقوبان هم او روشن کند
هین بگو احوال آن خسته جگر *** کز بخارى دور ماندیم اى پسر
یافتن عاشق معشوق را و بیان آن که جوینده یابنده بود که فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَيْراً يَرَهُ ***
کان جوان در جست و جو بد هفت سال *** از خیال وصل گشته چون خیال‏
سایه‏ى حق بر سر بنده بود *** عاقبت جوینده یابنده بود
گفت پیغمبر که چون کوبى درى *** عاقبت ز آن در برون آید سرى‏
چون نشینى بر سر کوى کسى *** عاقبت بینى تو هم روى کسى‏


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی قوبچور

قوبچور. [ ق ُ ] (مغولی ، اِ) رجوع به قوبجور شود.

معنی قوب

قوب . (ع اِ) چوزه ٔ مرغ . (فهرست مخزن الادویه ). چوزه . (منتهی الارب ). جوجه . فَرخ . (از اقرب الموارد). ج ، اقواب . و به همین معنی است این مثل : تخلصت قائبة من قوب او قابة من قوب ؛ یعنی بیضه از چوزه

معنی قوبع

قوبع. [ ق َ ب َ ] (ع اِ) بند شمشیر از سیم یا از آهن . || مرغی است سرخ پای . (منتهی الارب ).

معنی قوبا

قوبا. (ع اِ) خشونت و درشتیی است که در ظاهر پوست بدن به هم رسد با خارش بسیار و از آن قشور دایم جدا میگردد تا صحت یابد و در ابتدا دانه ٔ اندک صلبی پیدا میشود و یا داغی و خارش بسیار میکند و بعد اندک آب ل

معنی قوبلا

قوبلا. [ ] (سریانی ، اِ) بابونج است . (فهرست مخزن الادویه ).

معنی قوباء

قوباء. [ ق ُ وَ ] (ع ص ) زن سترده موی . || (اِ) ادرفن . (منتهی الارب ). و آن علتی است . جزاز و آن دردی است که در بدن عارض شود و آن را پوست پوست گرداند و با آب دهان معالجه گردد . ج ، قُوَّب . (از اقر

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: