مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی قوانین


معنی قوانین

قوانین . [ ق َ ] (ع اِ) ج ِ قانون . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) : نندیشم از ملوک و سلاطینش دیگر کنم رسوم و قوانینم . ناصرخسرو. رجوع به قانون شود.

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد قوانین اینجا را کلیک کنید

هم معنی قوانین

حقوق : 1 ادرار، راتبه، رستاد، شهریه، ماهانه، مستمری، مشاهره، مقرری، مواجب، وظیفه 2 تکالیف، وظایف 3 بهره‌ها 4 حق‌ها 5 مجموعه قوانین
مقررات : آیین‌نامه‌ها، دستورالعمل‌ها، ضوابط، قوانین
قواعد: 1 آداب 2 قوانین، مقررات


ترجمه قوانین

قوانین: regulations
قوانین: rules
مجمع القوانین: code


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه قوانین

سخن آنتونی رابینز: اگر به دیگران، قوانین خود را نگویید، نباید امید داشته باشید كه آنان بر پایه ی قوانین شما رفتار كنند.
سخن آنتونی رابینز: اگر نخواهید دست كم، برخی از قوانین دیگران را بپذیرید و پاس بدارید، نباید امیدوار باشید كه دیگران، بر پایه ی قوانین شما رفتار كنند.
سخن استیفن هاوكینگ: آنچه من انجام داده ام این بوده كه نشان بدهم ممكن است روشی كه كیهان بوجود آمده هماهنگ با قوانین دانش باشد كه در این صورت نیازی نیست به خدا متوسل بشویم تا تصمیم بگیریم كه كیهان چگونه آغاز شده است. این ثابت نمی كند كه خدایی وجود ندارد، بلكه نشان می دهد نیازی به وجود خدا نیست.
سخن اریك نیوتن: زمانی كه یك قانون نیروی برگزیده و برتر را در دست داشته باشد و قوانین دیگر را بی اثر بگذارد، نتیجه ی آفرینش چیزی ناهنجار و دل آزار خواهد بود.
سخن كریشنا مورتی: رنجهای ناشی از سركوبی و قوانین بی رحم ناشی از وفادار ماندن به یك الگو، هیچ یك منجر به درك حقیقت نمی شوند.


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی قوامیه

قوامیه . [ ق َ می ی َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان اسحاق آبادبخش قدمگاه شهرستان نیشابور، سکنه ٔ آن 53 تن . آب آن از قنات . محصول آن غلات و شغل اهالی آنجا زراعت است .راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ا

معنی قوان

قوان . [ ق َوْ وا ] (اِخ ) موضعی است . ذی الرمه در قول خود از آن یاد کند. رجوع به معجم البلدان شود.

معنی قوایم

قوایم . [ ق َ ی ِ ] (ع اِ) قوائم . (منتهی الارب ). رجوع به قوائم شود.

معنی قوباغ

قوباغ . (اِخ ) قوباق . (سنگلاخ ). رجوع به قوباق شود.

معنی قوباری سائیس

قوباری سائیس . [ ] (معرب ، اِ) رجوع به قوبارسیوس شود.

معنی قوب

قوب . (ع اِ) چوزه ٔ مرغ . (فهرست مخزن الادویه ). چوزه . (منتهی الارب ). جوجه . فَرخ . (از اقرب الموارد). ج ، اقواب . و به همین معنی است این مثل : تخلصت قائبة من قوب او قابة من قوب ؛ یعنی بیضه از چوزه

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: