مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی قاسم


معنی قاسم

قاسم . [ س ِ ] (اِخ ) ابن حمود. رجوع به قاسم حمودی شود.

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد قاسم اینجا را کلیک کنید

هم معنی قاسم

تخم‌کشی : m‌x‌o‌t[ e‌k‌قاسم تخم‌گیری


ترجمه قاسم

قاسم: Ghasem
قاسمعلی: Ghasem Ali
قاسم الصدر: mediastinum
ابوالقاسم: Abolghasem


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه قاسم


آن خداوندى که دزدیده بود *** بى‏دل و بى‏جان و بى‏دیده بود
آن خداوندى که دادندت عوام *** باز بستانند از تو همچو وام‏
ده خداوندى عاریت به حق *** تا خداوندیت بخشد متفق‏
منازعت امیران عرب با مصطفى علیه الصلاة و السلام که ملک را مقاسمت کن با ما تا نزاعى نباشد و جواب فرمودن مصطفى (ص) که من مأمورم در این امارت و بحث ایشان از طرفین‏ ***
آن امیران عرب گرد آمدند *** نزد پیغمبر منازع مى‏شدند
که تو میرى هر یک از ما هم امیر *** بخش کن این ملک و بخش خود بگیر
هر یکى در بخش خود انصاف جو *** تو ز بخش ما دو دست خود بشو
گفت میرى مر مرا حق داده است *** سرورى و امر مطلق داده است‏
کاین قرآن احمد است و دور او *** هین بگیرید امر او را اتقوا
قوم گفتندش که ما هم ز آن قضا *** حاکمیم و داد امیرى‏مان خدا


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی قاسم

قاسم . [ س ِ ] (اِخ ) ابن سعید عقبانی تلمسانی ، مکنی به ابوالفضل ، فقیهی است که به درجه ٔ اجتهاد نائل گشت و عهده دار منصب قضاء در تلمسان شد. آن گاه تا هنگام مرگ (854 هَ . ق .) به درس و بحث رو آورد. او

معنی قاسم

قاسم . [ س ِ ] (اِخ ) ابن حسن . رجوع به قاسم جرموزی شود.

معنی قاسم

قاسم .[ س ِ ] (اِخ ) ابن ربیعه ٔ ثقفی . هنگام وفات عثمان بن عفان والی طائف بود. (حبیب السیر چ خیام ج 1 ص 519).

معنی قاسم

قاسم . [ س ِ ] (اِخ ) ابن دُهَیم بیهقی . از قدمای علماء بوده است ، و پسر او محمدبن قاسم ازوی حدیث روایت کند. (تاریخ بیهق چ 1 ص 141 و 142).

معنی قاسم

قاسم . [ س ِ ] (اِخ ) ابن جعفر. از عبدالرحمن بن هیثم بصری روایت کند. (ذکر اخبار اصبهان چ لیدن ج 2 ص 163).

معنی قاسم

قاسم . [ س ِ ] (اِخ ) ابن حسین بغدادی ، مکنی به ابوشجاع و مشهور به ابن الطوابقی شاعری بود از مردم بغداد. وی به موصل و دیار بکر سفر کرد و شاهان و حاکمان آنجا و دیار ربیعه را مدح نمود و به سال 576 هَ .

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: