مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی قاسم


معنی قاسم

قاسم . [ س ِ ] (اِخ ) ابن دُهَیم بیهقی . از قدمای علماء بوده است ، و پسر او محمدبن قاسم ازوی حدیث روایت کند. (تاریخ بیهق چ 1 ص 141 و 142).

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد قاسم اینجا را کلیک کنید

هم معنی قاسم

تخم‌کشی : m‌x‌o‌t[ e‌k‌قاسم تخم‌گیری


ترجمه قاسم

قاسم: Ghasem
قاسمعلی: Ghasem Ali
قاسم الصدر: mediastinum
ابوالقاسم: Abolghasem


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه قاسم


آن خداوندى که دزدیده بود *** بى‏دل و بى‏جان و بى‏دیده بود
آن خداوندى که دادندت عوام *** باز بستانند از تو همچو وام‏
ده خداوندى عاریت به حق *** تا خداوندیت بخشد متفق‏
منازعت امیران عرب با مصطفى علیه الصلاة و السلام که ملک را مقاسمت کن با ما تا نزاعى نباشد و جواب فرمودن مصطفى (ص) که من مأمورم در این امارت و بحث ایشان از طرفین‏ ***
آن امیران عرب گرد آمدند *** نزد پیغمبر منازع مى‏شدند
که تو میرى هر یک از ما هم امیر *** بخش کن این ملک و بخش خود بگیر
هر یکى در بخش خود انصاف جو *** تو ز بخش ما دو دست خود بشو
گفت میرى مر مرا حق داده است *** سرورى و امر مطلق داده است‏
کاین قرآن احمد است و دور او *** هین بگیرید امر او را اتقوا
قوم گفتندش که ما هم ز آن قضا *** حاکمیم و داد امیرى‏مان خدا


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی قاسم

قاسم . [ س ِ ] (اِخ ) ابن حمود. رجوع به قاسم حمودی شود.

معنی قاسم

قاسم . [ س ِ ] (اِخ ) ابن عبداﷲ. وزیر المکتفی باﷲ بود. و پس از وی عباس بن حسین به وزارت رسید. قاسم بن عبداﷲ در بستر بیماری افتاده بود عباس بن حسین به عیادت او رفت پسران قاسم از او استقبال کردند. عباس

معنی قاسم

قاسم . [ س ِ ] (اِخ ) ابن حسین بن احمد. رجوع به قاسم صدرالافاضل شود.

معنی قاسم

قاسم . [ س ِ ] (اِخ ) ابن سعید عقبانی تلمسانی ، مکنی به ابوالفضل ، فقیهی است که به درجه ٔ اجتهاد نائل گشت و عهده دار منصب قضاء در تلمسان شد. آن گاه تا هنگام مرگ (854 هَ . ق .) به درس و بحث رو آورد. او

معنی قاسم

قاسم . [ س ِ ] (اِخ ) ابن عبدالرحمان بن خزر. محدث است . (منتهی الارب ).

معنی قاسم

قاسم . [ س ِ ] (اِخ ) ابن حماد، مکنی به ابوفلتیه یکی از شریفان مدینه است که حکومت مدینه را داشته است . (حبیب السیر چ خیام ج 2 ص 601).

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: