مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی قابلگی


معنی قابلگی

قابلگی . [ ب ِ ل َ / ل ِ ] (حامص ) مامائی . ماماگی . مامنافی . (ناظم الاطباء). عمل ماما. فن قابله . شغل قابله .

معنی قابلگی- ترجمه قابلگی برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد قابلگی اینجا را کلیک کنید

هم معنی قابلگی

قابلگی: دایگی، مامایی
مامایی : دایگی، قابلگی، قابله‌گری، ماماچه‌گری


ترجمه قابلگی


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه قابلگی

سخن سقراط: من دانش و هنری ندارم، تنها هنر من این است كه مانند مادرم فن قابلگی می دانم، با این تفاوت كه مادرم زنها را در وضع حمل مدد می كرد و من، عقلها و ذهنها را مدد می كنم كه زاینده شوند؛ یعنی علمی كه در نهاد ایشان هست پیدا شود و به آن آگاه گردند.
سخن سقراط: من دانش و هنری ندارم، تنها هنر من این است كه مانند مادرم فن قابلگی می دانم، با این تفاوت كه مادرم زنها را در وضع حمل مدد می كرد و من، عقلها و ذهنها را مدد می كنم كه زاینده شوند؛ یعنی علمی كه در نهاد ایشان هست پیدا شود و به آن آگاه گردند.
سخن سقراط: من دانش و هنری ندارم، تنها هنر من این است كه مانند مادرم فن قابلگی می دانم، با این تفاوت كه مادرم زنها را در وضع حمل مدد می كرد و من، عقلها و ذهنها را مدد می كنم كه زاینده شوند؛ یعنی علمی كه در نهاد ایشان هست پیدا شود و به آن آگاه گردند.
سخن سقراط: من دانش و هنری ندارم، تنها هنر من این است كه مانند مادرم فن قابلگی می دانم، با این تفاوت كه مادرم زنها را در وضع حمل مدد می كرد و من، عقلها و ذهنها را مدد می كنم كه زاینده شوند؛ یعنی علمی كه در نهاد ایشان هست پیدا شود و به آن آگاه گردند.


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی قابلة

قابلة. [ ب ِ ل َ ] (اِخ )از نواحی صنعاء شرقی است در یمن . (معجم البلدان ).

معنی قابلمه پز

قابلمه پز. [ ل َ م َ / م ِ پ َ ] (نف مرکب ) آنکه خوراک ها را در قابلمه پزد. آبگوشت پز. || (ن مف مرکب ) غذائی که در قابلمه پخته شود.

معنی قابلة

قابلة. [ ب ِ ل َ ] (ع ص ) قابله . نعت فاعلی مؤنث از قبول . پذیرنده . || زن شایسته . رجوع به قابل شود. || ماما. پیشدار. (زمخشری ). مام ناف . (منتهی الارب ). ماماچه . زنی که بچه زایاند. واردن . واردین

معنی قابل فرض

قابل فرض . [ ب ِل ِ ف َ ] (ص مرکب ) فرض کردنی . تصورکردنی . قابل تصور.

معنی قابلمه کاری کرد...

قابلمه کاری کردن . [ ل َ م َ/ م ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) در اصطلاح زرگرها، ورقه ٔ نازک از فلز روی چیزی کشیدن . روکش کردن . آب طلا یا نقره دادن . مطلا کردن . مفضض کردن . || و مجازا به معنی سعی کردن و کوش

معنی قابلی

قابلی . [ ب ِ ] (اِخ ) شاعر شیرازی (و یا ترشیزی ). که دارای طبع خوب بوده و خود را به صورت مردم سپاهی می آراسته و در آخر کار از این سپاهیگری متقاعد گشته و به گوشه ٔ بی توشه ٔتوکل نشسته در اوائل حال هجو

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: