مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی گساریدن


معنی گساریدن

گساریدن . [ گ ُ دَ ] (مص ) گساردن . در میان نهادن می و مانند آن . دادن می . مجازاً خوردن می و غم : گهی می گسارید و گه چنگ ساخت تو گفتی که هاروت نیرنگ ساخت . فردوسی . و رجوع به گساردن شود. || شکستن .(آنندراج ). || قطع شدن تب . افتادن تب : و این تب تبی لازم باشد و هیچ نگسارد و گساریدن او یا با بحران باشد و یا به مرگ . (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). گاهی به حس یک ماده حرکت کند و نوبت خویش بدارد و گسارد و دیگر روز ماده ٔ دیگر حرکت کند و نوبت خویش بدارد بدین سبب علامتها، هر یک ظاهر باشد و گساریدن محسوس . (ذخیره ٔخوارزمشاهی ). و آغاز تب نخستین و گساریدن آن تعلق به تاریخ عفونت نخستین دارد. (ذخیره ٔخوارزمشاهی ). و اگر وقت انحطاط تا وقت گساریدن تب ، وقت عادت غذا خوردن بیمار باشد، سخت نیک باشد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و رجوع به گساردن شود.

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد گساریدن اینجا را کلیک کنید

هم معنی گساریدن


ترجمه گساریدن


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه گساریدن



مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی گست خو

گست خو. [ گ َ ] (ص مرکب ) زشتخو. بدخو. پلید. رجوع به گست شود.

معنی گسارده

گسارده . [ گ ُ دَ / دِ ] (ن مف ) برطرف شده . از میان رفته . شکسته : اندوه من بروی تو بودی گسارده و آرام یافتی دل من از عطای تو. مسعودسعد. || گذاشته . (برهان ). و رجوع به گساردن شود.

معنی گستاخ گردیدن

گستاخ گردیدن . [ گ ُ گ َ دی دَ ] (مص مرکب ) بیشرم گردیدن . بی حیا شدن . دلیر گردیدن . جسور شدن : بدان تا تو گستاخ گردی بدوی فروماند اندرجهان گفتگوی . فردوسی . رجوع به گستاخ شدن و گستاخ گشتن شود.

معنی گستاخ چشم

گستاخ چشم . [ گ ُ چ َ / چ ِ ] (ص مرکب ) آنکه از چشمهای او غضب و غصه ظاهر باشد و هر که آن چشم را ملاحظه نماید هیبتی در دلش جای کند یا آنکه از هیچ مهلکه و آفتی چشم خودرا بر هم نزند و نپوشد، بلکه چهار چش

معنی گستاخ بهر

گستاخ بهر. [ گ ُ ب َ ] (ص مرکب ) آنکه در حضرت سلاطین و بزرگان تواند گستاخ بود : به خدمتگری پیش دانای دهر پرستنده ای گشت گستاخ بهر. نظامی .

معنی گساریدگی

گساریدگی . [ گ ُ دَ / دِ ] (حامص ) عمل و فعل گساریده . رجوع به گساریدن شود.

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: 
<