مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی گسارنده


معنی گسارنده

گسارنده . [گ ُ رَ دَ / دِ ] (نف ) دهنده ٔ می . ساقی : می آورد چون هرچه بد خورده شد گسارنده ٔ می ورا بَرده شد. فردوسی . گسارنده ٔ باده و رود و ساز سیه چشم گلرخ بتان طراز. فردوسی . گسارنده آورد جام بلور نهادش ابر دست بهرام گور. فردوسی . و رجوع به گساردن شود.

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد گسارنده اینجا را کلیک کنید

هم معنی گسارنده


ترجمه گسارنده


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه گسارنده



مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی گسانیدن

گسانیدن . [ گ ُ دَ ] (مص ) گسستن . (لسان العجم شعوری ) (اشتینگاس ). محتمل است که مصحف گسلانیدن باشد.

معنی گستاخ آمدن

گستاخ آمدن . [ گ ُ م َ دَ ] (مص مرکب ) دلیر آمدن . جسور آمدن . بی پروا آمدن . || بی پروایی کردن : آنکه گستاخ آمدند اندر زمین استخوان کله هاشان را ببین . مولوی .

معنی گستاخ گردانیدن

گستاخ گردانیدن . [ گ ُ گ َ دَ ] (مص مرکب ) جسور کردن . رو دادن . مأنوس کردن : ابوالفوارس او را بنواخت و گستاخ گردانید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).

معنی گستاخ درآمدن

گستاخ درآمدن . [ گ ُ دَ م َ دَ ] (مص مرکب ) دلیر و بی پروا وارد شدن : هر روز مرا عشق نگاری بدرآید در باز کند ناگه و گستاخ درآید. فرخی . گستاخ سخن گفتم و پرسیدم و انصاف با من بسخن گفتن گستاخ درآمد.

معنی گساریدن

گساریدن . [ گ ُ دَ ] (مص ) گساردن . در میان نهادن می و مانند آن . دادن می . مجازاً خوردن می و غم : گهی می گسارید و گه چنگ ساخت تو گفتی که هاروت نیرنگ ساخت . فردوسی . و رجوع به گساردن شود. || شکستن

معنی گستاخ گردیدن

گستاخ گردیدن . [ گ ُ گ َ دی دَ ] (مص مرکب ) بیشرم گردیدن . بی حیا شدن . دلیر گردیدن . جسور شدن : بدان تا تو گستاخ گردی بدوی فروماند اندرجهان گفتگوی . فردوسی . رجوع به گستاخ شدن و گستاخ گشتن شود.

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: 
<