مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی گردروی


معنی گردروی

گردروی . [ گ ِ ] (ص مرکب ) آن که روی مدور دارد : مردمانش گردروی اند [ مردمان خمدان مستقر مغفور چین ] و پهن بینی . (حدود العالم ). حلیت (او) [ یزیدبن عبدالملک ] مردی بود دراز، ضخم و گردروی . (مجمل التواریخ و القصص ). رُقاق تنک کرده ٔ گردروی ز گرد سراپرده تا گرد کوی . نظامی . چو آن گردروی آهن سخت پشت بنرمی درآمد ز خوی درشت . نظامی . || در چراغ هدایت بمعنی آئینه ٔ فولادی که مدور باشد. (غیاث ).

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد گردروی اینجا را کلیک کنید

هم معنی گردروی


ترجمه گردروی


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه گردروی



مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی گردروب

گردروب . [ گ َ ] (نف مرکب ) گردروبنده . || (اِ مرکب ) جاروب .

معنی گردزاد

گردزاد. [ گ ُ ] (ن مف مرکب ) دلیرزاده . پهلوان زاده . کسی که او را گرد زائیده باشد : پس از باره رودابه آواز داد که ای پهلوان بچه ٔ گردزاد. فردوسی .

معنی گردریش

گردریش . [ گ ِ ](ص مرکب ) آنکه ریش مدور دارد. آنکه ریش گرد دارد.

معنی گردساعد

گردساعد. [ گ ِ ع ِ ] (ص مرکب ) آنکه ساعد گرد دارد. کسی که ساعدی فربه و متمایل به تدویر دارد : کنگی بلندبینی ، کنگی بزرگ پای محکم سطبرساقی ، زین گردساعدی . عسجدی .

معنی گردسرین

گردسرین . [ گ ِ س ُ ] (ص مرکب ) آنکه سرین گرد دارد. چاق و فربه سرین : درازگردن و کوتاه پشت و گردسرین سیاه شاخ و سیه دیده و نکودیدار. فرخی .

معنی گردران

گردران . [گ ِ ] (اِ مرکب ) استخوان ران را گویند که بر آن گوشت بسیار باشد. (برهان ) (جهانگیری ) (آنندراج ). قسمت پرگوشت ران گوسفند، گاو و مانند آن . لمبر : بَرِ ماده شد تیز و بگشاد دست بَرِ شیر با

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: