مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی گداختگی


معنی گداختگی

گداختگی . [ گ ُ ت َ / ت ِ ] (حامص ) عمل گداخته شدن . ذوب شدن .

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد گداختگی اینجا را کلیک کنید

هم معنی گداختگی

ذوب: حل، گداز، گداختگی، گدازش، مذاب، وارفتگی، و انجماد
میعان : 1 گداختگی، گداز 2 مذاب 3 روانی
گداختگی: ذوب، ذوبان


ترجمه گداختگی

گداختگی: fusion


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه گداختگی



مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی گدار کوراسپید

گدار کوراسپید. [ گ ُ اِ ] (اِخ ) از جمله ٔ گردنه های مرتفعو تنگه های باریک است . که راه روی اردکان قافله به کازرون و فهلیان است . (از جغرافیای غرب ایران ص 32).

معنی گداخته شدن

گداخته شدن . [ گ ُ ت َ / ت ِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) ذوب شدن . آب شدن . حل شدن : نحول ؛ گداخته شدن تن . (مجمل اللغه ). حرض ؛ گداخته شدن . (دهار). گداخته شدن از اندوه یا از عیش . (تاج المصادر بیهقی ) (ترجم

معنی گدارسرخ

گدارسرخ . [ گ ُ س ُ ] (اِخ ) ده کوچکی از دهستان دلفارد بخش ساردوئیه ٔ شهرستان جیرفت ، 44000گزی جنوب خاوری سارودئیه ، سر راه مالرو جیرفت به ساردوئیه . سکنه ٔآن 5 تن می باشد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج

معنی گدار

گدار. [ گ ُ ] (اِ) معبر . ممر: اسگدار؛ اسب گدار. گاوگدار. کبک گدار. - بی گدار به آب زدن ؛ بی احتیاط به کاری قیام کردن . بی فکر کاری را انجام دادن .

معنی گداخانه

گداخانه . [ گ َ / گ ِ ن َ / ن ِ ] (اِ مرکب ) محلی که برای پذیرائی گدایان تهیه شود. خانه ٔ گدایان . جائی که برای حفاظت گدایان آماده شده باشد. دارالمساکین .

معنی گدارخمیان

گدارخمیان . [ گ ُ خ َ ] (اِخ ) ده کوچکی است از بخش قلعه زراس شهرستان اهواز، 15هزارگزی جنوب باختری قلعه زراس . سکنه ٔ آن 35 تن است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6).

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: