مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی فزراء


معنی فزراء

فزراء. [ ف َ ] (ع ص ) مؤنث افزر. زن پرگوشت و پیه . (از اقرب الموارد). زن پرگوشت و پیه ناک . (منتهی الارب ). || زن نزدیک رسیدگی رسیده . (ناظم الاطباء). قاربةالادراک . (از اقرب الموارد).

معنی فزراء- ترجمه فزراء برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد فزراء اینجا را کلیک کنید

هم معنی فزراء


ترجمه فزراء


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه فزراء



مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی فزاینده مهر

فزاینده مهر. [ ف َ ی َ دَ / دِ م ِ ] (ص مرکب ) آنکه مهر افزاید و دوستی را برانگیزد : بدو گفت شاه ، ای فزاینده مهر که گفت این ترا؟ گفت بوزرجمهر. فردوسی . رجوع به فزاینده شود.

معنی فزوده

فزوده . [ ف ُ دَ / دِ ] (ن مف / نف ) زیادشده . افزوده . (فرهنگ فارسی معین ). مضاف . (یادداشت مؤلف ) : فزودگان را فرسوده گیر پاک همه خدای عز و جل نه فزود و نه فرسود. ناصرخسرو.

معنی فزر

فزر. [ ف ِ زَ ] (ع اِ) شکافها. (منتهی الارب ). شقوق و صدوع و گویا جمع فزرة است . (از اقرب الموارد). رجوع به فزرة شود.

معنی فزود

فزود. [ ف ُ ] (مص مرخم ، اِمص ) اسم از فزودن . مقابل کاست . (یادداشت بخط مؤلف ) : اگرچه فخر ایران اصفهان است فزود قدرش از فخر جهان است . فخرالدین اسعد.

معنی فزر

فزر. [ ف َ ] (ع مص ) شکافتن جامه را. || به چوب دستی زدن بر پشت کسی . || پوشیدن جامه . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). فَزَر. رجوع به فَزَر شود. || کوژپشت یا کوژسینه گردیدن . (منتهی الارب ). رجوع به

معنی فزرت

فزرت . [ ف ِ زِ ] (اِ) رمق و توانایی : فزرتش قمصور شد؛ بکلی منکوب و مغلوب شد. (از فرهنگ فارسی معین ). رجوع به فزرتی شود.

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: 
Hit Counter