مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی دیدگاه


معنی دیدگاه

دیدگاه . [ دی دَ / دْ ] (اِ مرکب ) دیدگه . دیده گاه .دیده . محل دیده بانی . جای نشست دیده بان . (فرهنگ جهانگیری ). جای پاسبانی دیدبان . محل دیدبان : یکی دیدبان آمد از دیدگاه سخن گفت با او ز ایران سپاه . فردوسی . سر شاه ترکان از آن دیدگاه بینداخت باید به پیش سپاه . فردوسی . بزاری خروش آمد از دیدگاه که شد کار گردان ایران تباه . فردوسی . خروشی بلند آمد از دیدگاه بسهراب بنمود کآمد سپاه . فردوسی . خروشان و جوشان بدان دیدگاه که تا گرد بیژن برآمد ز راه . فردوسی . بر آن موضع دیدگاهها ساختند که پیوسته دیدبان مسلمان آن طرف نگاه میدارد. (راحةالصدور راوندی ). || چشم . (یادداشت مؤلف ) : آن پری و دیو می بیند شبیه نیست اندر دیدگاه هر دو پیه . مولوی . || منظره . چشم انداز.

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد دیدگاه اینجا را کلیک کنید

هم معنی دیدگاه

دیدگاه: چشم‌انداز، فراچشم، مطمح، منظر، نظرگاه
مطمح : 1 مقصود، منظور، موردنظر 2 دیدگاه، فراچشم، نظرگاه
منظر : 1 تماشاگاه، منظره، چشم‌انداز، دورنما 2 دید، دیدگاه، نظرگاه 3 لقا 4 مقبول، موردپسند
لحاظ: 1 دید، ملاحظه، نظر، نگرش 2 دیدگاه، زاویه، منظر
بعد : 1 دوری و قرب 2 فاصله، مسافت 3 اندازه، وسعت 4 جنبه، جهت، نظر 5 منظر، دیدگاه


ترجمه دیدگاه

ستارهدیدگاه: planetarium
دیدگاه: point of view


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه دیدگاه

سخن آبراهام مازلو: هنگامی كه آدمی، در موردی شك و تردید دارد، بهتر است به جای بیان باورهای نادرست، به راستی، به بیان دیدگاه خود بپردازد.
سخن نیچه: افراطی ترین صورت هیچ انگاری می تواند این دیدگاه باشد كه همه باورها؛ همه چیزی را حقیقی انگاشتن ها، لزوماً به خطا می روند؛ به این علت ساده كه هیچ دنیای حقیقی در كار نیست. چنین است یك ظاهر دورنمایی كه از درون ما سرچشمه گرفته است.
سخن ویكتور هوگو: به باور من، هر چكامه سرای راستین باید با دیدگاههایی كه از حقایق ابدی در او به ‌وجود می‌آید، بر همه‌ی اندیشه‌های زمان خود، چیره و توانا باشد.
سخن سرجور شورارینولد: اندیشه همچون خاك گودی است كه تا در آن، دیدگاهها و باورهای تازه نكاریم، به بار نمی نشیند.
سخن ویكتور هوگو: به باور من، هر چكامه سرای راستین باید با دیدگاههایی كه از حقایق ابدی در او به ‌وجود می‌آید، بر همه‌ی اندیشه‌های زمان خود، چیره و توانا باشد.

راست گفته است آن شه شیرین زبان *** چشم گردد مو به موى عارفان‏
چشم را چشمى نبود اول یقین *** در رحم بود او جنین گوشتین‏
علت دیدن مدان پیه اى پسر *** ور نه خواب اندر ندیدى کس صور
آن پرى و دیو مى‏بیند شبیه *** نیست اندر دیدگاه هر دو پیه‏
نور را با پیه خود نسبت نبود *** نسبتش بخشید خلاق ودود
آدم است از خاک کى ماند به خاک *** جنى است از نار بى‏هیچ اشتراک‏
نیست مانند آى آتش آن پرى *** گر چه اصلش اوست چون مى‏بنگرى‏
مرغ از باد است کى ماند به باد *** نامناسب را خدا نسبت بداد
نسبت این فرعها با اصلها *** هست بى‏چون گر چه دادش وصلها
آدمى چون زاده‏ى خاک هباست *** این پسر را با پدر نسبت کجاست‏


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی دیدران

دیدران . (اِخ ) ده کوچکی است از دهستان براآن بخش حومه ٔشهرستان اصفهان . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 10).

معنی دیده بانی

دیده بانی . [ دی دَ ] (حامص مرکب ) دیدبانی . عمل و شغل دیده بان . کار دیده بان : چرا از دیو جستم مهربانی چرا از کور جستم دیده بانی . (ویس و رامین ). چه آن کز او بیوسد مهربانی چه آن کز کور جوید دی

معنی دیده

دیده . [ دی دَ / دِ ] (ن مف ) نعت یا صفت مفعولی از مصدر دیدن . مرئی و مشاهده شده . (برهان ) (از جهانگیری ). رؤیت شده . بمنظور. نگاه کرده شده . مشهود : بپرداخت و بگشاد راز از نهفت همه دیده با شهریار

معنی دیدن

دیدن . [ دَ دَ ] (ع اِ) لهو و لعب . (از لسان العرب ). رجوع به دیدان شود.

معنی دیدنی

دیدنی . [ دی دَ ] (ص لیاقت ) درخور دیدن . که لازم است دیدن آن . بسی درخور دیدن . (یادداشت مؤلف ).قابل رؤیت . مرئی : ... و چون مهلت برسید و وقت فراز آمد هر آینه دیدنی باشد. (کلیله و دمنه ). دیدنی شد

معنی دیده بوسی

دیده بوسی . [ دی دَ /دِ ] (حامص مرکب ) بوسیدن چشم . بوسه بر دیده دادن . - دیده بوسی کردن ؛ بوسیدن چشم : حسن را از جانب من دیده بوسی کنید. (یادداشت مؤلف ).

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: