مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی دیدن


معنی دیدن

دیدن . [ دَ دَ ] (ع اِ) لهو و لعب . (از لسان العرب ). رجوع به دیدان شود.

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد دیدن اینجا را کلیک کنید

هم معنی دیدن

ابصار: 1 دید، دیدن، رویت، نظر 2 ادراک، فهم
زدن: 1 نواختن 2 ضرب، ضربه، ضربت 3 دزدیدن، ربودن، قاپیدن 4 ضربان 5 کوفتن 6 شکار کردن، صید کردن 7 اتفاق‌افتادن، واقع‌شدن
ساختن : اسم 1 آفریدن 2 احداث کردن، ایجاد کردن، بوجود آوردن، پدیدآوردن، خلق کردن، احداث، صنع 3 بنا کردن، ساختمان کردن، درست کردن، به عمل آوردن، عمارت کردن 3 تهیه کردن، فراهم آوردن، تدارک دیدن، مهیا کردن 4 پختن، طبخ کردن 5 ابداع کردن
سپردن : 1 سفارش کردن، توصیه کردن 2 تسلیم کردن، تفویض کردن 3 به امانت دادن 4 محول کردن، تحویل دادن، واگذار کردن 5 طی کردن، درنوردیدن 6 پایمال کردن، لگدکوب کردن
ستم کشیدن : جورکشیدن، تحمل ظلم کردن، ناروا دیدن، ستم دیدن و ستم کردن


ترجمه دیدن

خیر دیدن: be blessed
برگزار گردیدن: be held
منتشر گردیدن: be published
مکشوف گردیدن: be revealed
متوقف گردیدن: be stopped
دیدن: see


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه دیدن

سخن توماس فولر: دیدن، باور كردن است و احساس، راستی.
سخن بودا: مگذار هیچ‌كس به آنچه خوش یا آنچه ناخوش است، دل بندد. ندیدن خوشی درد است و دیدن ناخوشی نیز درد است.
سخن نامشخص: نوع بشر با انتخاب ستمگرانه ای مواجه شده است: كاركردن یا تلویزیون دیدن در روز.
سخن نیچه: لذت بیرحمی در دیدن رنج دیگران است، اما فردی كه بیرحم است این بیرحمی گریبانگیر خودش هم می شود و به ایشان نیز آزار خواهد رسید.
سخن مارك تواین: هیچ منظره ای غم انگیزتر از دیدن یك جوان بدبین نیست.

تو معسر از میسر باز دان *** عاقبت بنگر جمال این و آن‏
در یکى گفته که استادى طلب *** عاقبت بینى نیابى در حسب‏
عاقبت دیدند هر گون ملتى *** لاجرم گشتند اسیر زلتى‏
عاقبت دیدن نباشد دست‏باف *** ور نه کى بودى ز دینها اختلاف‏
در یکى گفته که استا هم تویى *** ز انکه استا را شناسا هم تویى‏
مرد باش و سخره‏ى مردان مشو *** رو سر خود گیر و سر گردان مشو
در یکى گفته که این جمله یکى است *** هر که او دو بیند احول مردکى است‏
در یکى گفته که صد یک چون بود *** این کى اندیشد مگر مجنون بود
هر یکى قولى است ضد همدگر *** چون یکى باشد یکى زهر و شکر
تا ز زهر و از شکر در نگذرى *** کى تو از گلزار وحدت بر برى‏


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی دیده بانگی

دیده بانگی . [ دی دَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان بوانات بخش بوانات و سرچهان شهرستان آباده . واقع در 12 هزارگزی شمال باختر سوریان و 48 هزارگزی شوسه شیراز به اصفهان با 127 تن سکنه .راه آن فرعی است . (از

معنی دیده

دیده . [ دی دَ / دِ ] (ن مف ) نعت یا صفت مفعولی از مصدر دیدن . مرئی و مشاهده شده . (برهان ) (از جهانگیری ). رؤیت شده . بمنظور. نگاه کرده شده . مشهود : بپرداخت و بگشاد راز از نهفت همه دیده با شهریار

معنی دیده بان

دیده بان . [ دی دَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان فداغ بخش مرکزی شهرستان لار در 90 هزارگزی باختر لار کنار راه فرعی بیرم به لار با 195 تن سکنه . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 7).

معنی دیدنی کردن

دیدنی کردن . [ دی دَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) دیدن کردن . بازدید. دید و وادید. دیدن . (از آنندراج ) : بشب جمعه کنم دیدنی دختر رز زآنکه میخانه نشین در شب آدینه بود. اختر یزدی .

معنی دیدگاه

دیدگاه . [ دی دَ / دْ ] (اِ مرکب ) دیدگه . دیده گاه .دیده . محل دیده بانی . جای نشست دیده بان . (فرهنگ جهانگیری ). جای پاسبانی دیدبان . محل دیدبان : یکی دیدبان آمد از دیدگاه سخن گفت با او ز ایران سپ

معنی دیدنی

دیدنی . [ دی دَ ] (ص لیاقت ) درخور دیدن . که لازم است دیدن آن . بسی درخور دیدن . (یادداشت مؤلف ).قابل رؤیت . مرئی : ... و چون مهلت برسید و وقت فراز آمد هر آینه دیدنی باشد. (کلیله و دمنه ). دیدنی شد

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: 
<