مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی دویت


معنی دویت

دویت . [ دَ ] (از ع ، اِ) ممال دوات . سیاهی دان . آمه . (ناظم الاطباء). دوات . (لغت محلی شوشتر). دوات مرکب . (از برهان ). محبره . مرکب دان . ظرفی که ماده ٔ سیاه یا رنگین برای نوشتن در آن نهند. (یادداشت مؤلف ) : دویت و قلم خواست ناپاک زن به آرام بنشست با رای زن . فردوسی . امیر [ مسعود ] دویت و کاغذ خواست و یک باب از مواضعت را جواب نبشت به خط خویش . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 149). پس دویت و کاغذ آوردند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 160). ساخته برفتم با پرده دار یافتم امیر را در خرگاه تنها بر تخت نشسته و دویت و کاغذ در پیش . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 130). گوهر آیین را گفت دویت و کاغذ عبدالغفار راده . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 130). و این قلم را دویت نمی باید که خود چندان که بنویسی مداد دارد. (راحةالصدور راوندی ). و رجوع به دوات شود.

معنی دویت- ترجمه دویت برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد دویت اینجا را کلیک کنید

هم معنی دویت

مدنیت : تمدن، شهرنشینی و بدویت، چادرنشینی
حضارت : 1 شهرنشینی و چادرنشینی 2 تمدن، مدنیت و بداوت، بدویت، بادیه‌نشینی
دوات: آمه، جوهردان، دویت، مرکب‌دان
بدویت : 1 بادیه‌نشینی، صحرانشینی، بیابان‌نشینی و مدنیت 2 جاهلیت 4 عقب‌ماندگی 3 توحش و تمدن


ترجمه دویت

بدویت: primitivism


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه دویت


همچو فرعونى که موسى هشته بود *** طفلکان خلق را سر مى‏ربود
آن عدو در خانه‏ى آن کوردل *** او شده اطفال را گردن گسل‏
تو هم از بیرون بدى با دیگران *** و اندرون خوش گشته با نفس گران‏
خود عدویت اوست قندش مى‏دهى *** و ز برون تهمت به هر کس مى‏نهى‏
همچو فرعونى تو کور و کوردل *** با عدو خوش بى‏گناهان را مذل‏
چند فرعونا کشى بى‏جرم را *** مى‏نوازى مر تن پر غرم را
عقل او بر عقل شاهان مى‏فزود *** حکم حق بى‏عقل و کورش کرده بود
مهر حق بر چشم و بر گوش خرد *** گر فلاطون است حیوانش کند
حکم حق بر لوح مى‏آید پدید *** آن چنان که حکم غیب بایزید
شنیدن شیخ ابو الحسن خرقانى خبر دادن بایزید را از بود او و احوال او ***


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی دویت دار

دویت دار. [ دَ ] (نف مرکب ) دوات دار. داوی . (یادداشت مؤلف ) : امیر چون رقعه بخواند بنوشت و به غلامی خاص داد که دویت دار بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 159). و رجوع به دوات دار شود.

معنی دویدبن زید

دویدبن زید. [ دُ وَ دِ ن ِ زَ ] (اِخ ) نام شخصی معمر که گویند چهارصد و پنجاه سال عمر داشت و اسلام را درک کرد و او عقل نداشت . (از منتهی الارب ).

معنی دویدة

دویدة. [ دُ وَ دَ ] (ع اِ مصغر) تصغیر دودة، کرمک . (یادداشت مؤلف ). رجوع به دودة شود.

معنی دویت شوره

دویت شوره . [ دَ رَ / رِ ] (اِ مرکب ) محراک . دویت آشور. دوات آشور. (یادداشت مؤلف ). و رجوع به دویت آشور شود.

معنی دوید

دوید. [ دُ وَ ] (ع اِمصغر) مصغر دود. (ناظم الاطباء). رجوع به دود شود.

معنی دویة

دویة. [ دَ / دُ وی ی َ ] (ع ص ) ارض دویة؛ زمین بسیار مرض ناموافق مزاج . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: 
Hit Counter