مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی درگردانیدن


معنی درگردانیدن

درگردانیدن . [ دَ گ َ دَ ] (مص مرکب ) گردانیدن . غلطانیدن . (المصادر زوزنی ) (آنندراج ). انداختن . (ناظم الاطباء). از حالتی به حالت دیگر بردن ، چنانکه چیزی قائم را خواباندن : اندر این سخن بود که موج آب طوفان او را [ پسر کافر نوح را ] درگردانید. (مجمل التواریخ والقصص ).

معنی درگردانیدن- ترجمه درگردانیدن برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد درگردانیدن اینجا را کلیک کنید

هم معنی درگردانیدن


ترجمه درگردانیدن


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه درگردانیدن



مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی درگسیختن

درگسیختن . [ دَ گ ُ ت َ ] (مص مرکب ) گسیختن . گسلیدن : اگر پالهنگ از کفت درگسیخت تن خویشتن خست و خون تو ریخت . سعدی . رجوع به گسیختن شود.

معنی درگذرانیدن

درگذرانیدن . [ دَ گ ُ ذَ دَ ] (مص مرکب ) درگذراندن . داشتن که بگذرد. (یادداشت مرحوم دهخدا). اطاشة. افاقة. (تاج المصادر بیهقی ). امضاء. امغار. (منتهی الارب ). فصد. تعدیة. (دهار): ازهاق ؛ درگذرانیدن تیر

معنی درگز

درگز. [ دَ گ َ ] (اِخ ) درجز. دره گز. دره جز. از شهرهای استان نهم (خراسان ) است . رجوع به دره گز شود.

معنی درگر

درگر. [ دُ گ َ ] (ص مرکب ) درودگر. نجار. (انجمن آرا) (آنندراج ) : بفرمود تا درگران آورند سزاوار چوبی گران آورند. فردوسی . بفرمود تا درگری پاک مغز یکی تخته جست از پی کار نغز. فردوسی . ورا درگر آمد

معنی درگسلانیدن

درگسلانیدن . [ دَ گ ُ س ِ / س َ دَ ] (مص مرکب ) گسلانیدن . گسیختن . گسستن . || پاره پاره کردن . || کشیدن . (ناظم الاطباء) : چندان که مقود کشتی به ساعد برپیچید و بالای ستون رفت ملاح زمام از کفش درگسلان

معنی درگردو

درگردو. [ دَ گ ِ ] (اِخ ) دهی است کوچک ازدهستان سربنان بخش زرند شهرستان کرمان واقع در 400 هزارگزی شمال خاوری زرند و چهار هزارگزی جنوب راه مالرو راور به زرند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8).

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: 
Hit Counter