مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی درعی


معنی درعی

درعی . [ دَ ] (اِخ ) احمدبن محمدبن محمد، مکنی به ابوالعباس و مشهور به ابن ناصر (1069 - 1129هَ . ق .). از فاضلان کشور مغرب (مراکش ). او راست : الرحلة الناصریة والاجوبة. (از الاعلام زرکلی ج 1 ص 229).

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد درعی اینجا را کلیک کنید

هم معنی درعی


ترجمه درعی

درعین حال: yet


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه درعی



مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی درعة

درعة. [ دَ ع َ ] (اِخ ) شهر کوچکی است در چهار فرسخی سجلماسة، در جنوب غربی مغرب ،و اکثر تاجران آنجا یهودیند و بیشتر محصول آن قصب بسیار خشک است . (از معجم البلدان ) (از منتهی الارب ).

معنی درعی

درعی . [ دَ ] (اِخ ) محمدبن محمدبن احمد، مکنی به ابوعبداﷲ و مشهوربه ابن ناصر. از فضلای مالکی در کشور مغرب (مراکش ) بود که به سال 1085 هَ . ق . درگذشت . او را برخی کتابها و اشعار و فتاوی است . (از الاع

معنی درغستان

درغستان . [ دُ رِ غ ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان بلورد بخش مرکزی شهرستان سیرجان واقع در 30 هزارگزی خاور سعیدآباد و سر راه مالرو تکیه به قلعه سنگ ، با 480 تن سکنه . آب آن از قنات و راه آن مالرو است . م

معنی درعاء

درعاء. [ دَ ] (ع ص ) مؤنث اَدْرَع . رجوع به ادرع شود. || گوسپند سپید گردن و سینه و سیاه ران . (از منتهی الارب ). گوسپندی که سرش سیاه و سایر قسمتهای بدنش سفید باشد. (از اقرب الموارد). ج ، دُرع . || لی

معنی درغز

درغز. [ دَ غ َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان پساکوه بخش کلات شهرستان دره گز واقع در99 هزارگزی جنوب خاوری کبود گنبد. آب آن از چشمه و راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).

معنی درعوش

درعوش .[ دِ ع َ ] (ع ص ) قوی : بعیر درعوش ؛ شتر قوی و شدید (فقط در لسان ضبط شده است ). (از ذیل اقرب الموارد).

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: