مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی داود


معنی داود

داود. [ وو ] (اِخ ) ابن کوره . رجوع به ابن کوره شود.

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد داود اینجا را کلیک کنید

هم معنی داود


ترجمه داود

گل داودی: oxeye daisy
داودی: chrysanthemum
داود: David
داود: Davud


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه داود


هر که جنس اوست یار او شود *** جز مگر داود کاو شیخت بود
کاو مبدل گشت و جنس تن نماند *** هر که را حق در مقام دل نشاند
خلق جمله علتى‏اند از کمین *** یار علت مى‏شود علت بقین‏
هر خسى دعوى داودى کند *** هر که بى‏تمییز کف در وى زند
از صیادى بشنود آواز طیر *** مرغ ابله مى‏کند آن سوى سیر
نقد را از نقل نشناسد غوى است *** هین از او بگریز اگر چه معنوى است‏
رسته و بر بسته پیش او یکى است *** گر یقین دعوى کند او در شکى است‏
این چنین کس گر ذکى مطلق است *** چونش این تمییز نبود احمق است‏
هین از او بگریز چون آهو ز شیر *** سوى او مشتاب اى دانا دلیر
گریختن عیسى علیه السلام فراز کوه از احمقان‏ ***


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی داود

داود. [ وو ] (اِخ ) ابن منصور عادل والی هرات از قبل یعقوب لیث صفاری . وی در همان سال اول امارت یعنی 256 مرد. (روضات الجنات فی اوصاف مدینة هرات ج 1 ص 383).

معنی داود

داود. [ وو ] (اِخ ) ابن متی بن ابوالمعین بن ابی فانه مکنی به ابوسلیمان از پزشکان قرن پنجم هَ . ق . است و معاصر است با خلفای علویین مصر و در کیش نصاری بوده و بر طب و احکام وی در نجوم اعتمادی کامل داشته

معنی داود

داود.[ وو ] (اِخ ) ابن میکائیل سلجوقی جغری بیک . مکنی به ابوسلیمان برادر طغرل بیک مؤسس سلسله ٔ سلجوقیان است وبفرمان برادر حکومت خراسان داشت . مردی عالم و عادل و صاحب خبر بود و در محاربات خاندان خود ب

معنی داود

داود. [ وو ] (اِخ ) ابن معاذ مکنی به ابوسلیمان خواهرزاده ٔ مخلدبن حسین . تابعی است .

معنی داود

داود. [ وو ] (اِخ ) ابن ملکین الیشکری متولی شرطه ٔ بصره بوده است . (البیان و التبیین ج 3 ص 59).

معنی داود

داود. [ وو ] (اِخ ) ابن موسی اودنی . کتابی راجع به فضائل قرآن نوشته است .

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: