مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی دانک


معنی دانک

دانک . [ ] (اِخ ) دهی است جزء دهستان خرقان شرقی بخش آوج شهرستان قزوین . واقع در 36000گزی خاور آوج . سردسیر است و دارای 813 سکنه . آب آن از رودخانه ٔ سنگاوین است و محصول آنجا غلات و سیب زمینی و باغات انگور و گردو و قلمستان و عسل . شغل اهالی زراعت است و قالی و جاجیم بافی و راه آنجا مالروست واز طریق ورچند ماشین بدانجا میتوان برد. این ده را یل کرپی نیز گویند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 1).

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد دانک اینجا را کلیک کنید

هم معنی دانک

آنقدر: به‌حدی، تاآنجا، چندانکه


ترجمه دانک

زندانکردن: imprison
آبدانک دار کردن: blister
آبدانک: blister
زندانکردن: lockup
دانک: small grain


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه دانک


بیان آن که حق تعالى صورت ملوک را سبب مسخر کردن جباران که مسخر حق نباشند ساخته است چنان که موسى علیه السلام باب صغیر ساخت بر ربض قدس جهت رکوع جباران بنى اسرائیل وقت در آمدن که ادْخُلُوا الْبابَ سُجَّداً وَ قُولُوا حِطَّةٌ ***
آن چنان که حق ز گوشت و استخوان *** از شهان باب صغیرى ساخت هان‏
اهل دنیا سجده‏ى ایشان کنند *** چون که سجده‏ى کبریا را دشمنند
ساخت سرگین دانکى محراب‏شان *** نام آن محراب میر و پهلوان‏
لایق این حضرت پاکى نه‏اید *** نیشکر پاکان شما خالى نبید
آن سگان را این خسان خاضع شوند *** شیر را عار است کاو را بگروند
گربه باشد شحنه‏ى هر موش خو *** موش که بود تا ز شیران ترسد او
خوف ایشان از کلاب حق بود *** خوفشان کى ز آفتاب حق بود
ربی الأعلى است ورد آن مهان *** رب ادنى در خور این ابلهان‏
موش کى ترسد ز شیران مصاف *** بلکه آن آهوتگان مشک ناف‏


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی دانک

دانک .[ ] (اِ) بعربی کشتی را گویند که برادر جهاز باشد و بر آن بر دریا و آب سفر کنند. (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی ). اما این لغت و ضبط آن در کتب لغت عرب دیده نشد، در صورت صحت محتمل است که لغت عامیانه ب

معنی دانکک

دانکک . [ ن َ ک َ ] (اِ مصغر) رجوع به دانگک شود.

معنی دانک داجی

دانک داجی . (اِخ ) حاکم سرحد ممالک ختا و مرز متصرفات شاهرخ میرزا فرزند امیرتیمور گورکان . و این مرد در شانزدهم شعبان سال 828 فرستادگان امیر شاهرخ بدربار ختا را که جمعی ازملازمان بسرداری شادی خواجه و ن

معنی دانکو

دانکو. (اِ) حبوب . حبوبات چون نخود و لوبیاو ماش و عدس و باقلا. بنشن : و از وی [ از موقان ] رودینه خیزد و دانکوهای خوردنی و جوال و پلاس بسیار خیزد. (حدود العالم ). البقال ؛ تره فروش و دانکوفروش . (مهذب

معنی دانکو فروش

دانکو فروش . [ ف ُ ] (نف مرکب ) فروشنده ٔ دانکو. فروشنده ٔ حبوب . بنشن فروش .بقال امروزین . خواربارفروش .

معنی دانگ

دانگ . (اِخ ) یکی از شش قسمت شش ناحیه که بلوکی از چهارده بلوک قشقائی است و پنج ناحیه ٔ دیگر: پادنا. حنا. سمیرم . فلرد. واردشت است و همه ٔ شش ناحیه 24 قریه دارد. (جغرافیای غرب ایران ص 109).

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: