مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی دادر


معنی دادر

دادر. [ دَ / دِ ] (اِ) برادر، اخ . برادر به لهجه ٔ مردم ماوراءالنهر. (برهان ). شقیق . (نصاب ) : اندر آن وقت که تعلیم همی کرد مرا دادری چند کرت مدخل ماشأاﷲ. انوری . لبیب ، عاقل و غمر و غبی و غافل ، گول شقیق دادر و ردو رفیق و صاحب ، یار. فراهی (نصاب الصبیان ص 11). آن ضیاء بلخ خوش الهام بود دادر آن تاج شیخ اسلام بود. مولوی . تلخ خواهی کرد بر ما عمر ما که بر این میدارد ای دادر ترا. مولوی . از پدر چون خواستند آن دادران تابرندش سوی صحرا یک زمان . مولوی . شله از مردان بکف پنهان کند تا که خود را دادر ایشان کند. مولوی . - هفت دادران ؛ هفت برادران که بنات النعش باشد. || دوست . (برهان ). شفیق . (نصاب ).

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد دادر اینجا را کلیک کنید

هم معنی دادر

داداش: اخوی، برادر، دادر، کاکا و باجی، خواهر
دادرس: دادبیگ، دادده، دادگر، داور، عادل، فریادرس، قاضی، میرداد
دادرسی: بازپرسی، داوری، قضاوت، محاکمه
دادگر: 1 حق‌ستان، دادرس، دادگستر، دادور، عادل، منصف 2 باریتعالی و ظالم
فریادرس: دادرس، دادگر، شفیع، یاریگر


ترجمه دادر

دادرسی شدن: be judged
دادرسی: trial
دادرس: judge
دادرسی کردن: judge
دادرسی: judgement


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه دادر

سخن جوآنا بی‌لی: نیروی انسان به هنگام دادرسی فروكش می‌كند، ولی نیرویی در او سر برمی‌آورد كه به هنگام نبرد، ناتوان را در بند می كند.

چون که کردندى سرش سوى یمن *** پیل نر صد اسبه گشتى گام زن‏
حس پیل از زخم غیب آگاه بود *** چون بود حس ولى با ورود
نه که یعقوب نبى آن پاک خو *** بهر یوسف با همه اخوان او
از پدر چون خواستندش دادران *** تا برندش سوى صحرا یک زمان‏
جمله گفتندش میندیش از ضرر *** یک دو روزش مهلتى ده اى پدر
که چرا ما را نمى‏دارى امین *** یوسف خود را به سیران و ظعین‏
تا بهم در مرجها بازى کنیم *** ما در این دعوت امین و محسنیم‏
گفت این دانم که نقلش از برم *** مى‏فروزد در دلم درد و سقم‏
این دلم هرگز نمى‏گوید دروغ *** که ز نور عرش دارد دل فروغ‏
آن دلیل قاطعى بد بر فساد *** و ز قضا آن را نکرد او اعتداد


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی دادرند

دادرند.[ دَ رَ ] (اِ مرکب ) برادر بزرگ . (برهان ). دادند.

معنی دادخواهی کردن

دادخواهی کردن . [ خوا / خا ک َ دَ ] (مص مرکب ) تظلم کردن . قصه برداشتن . شکایت بردن . دادخواستن . دادجستن : برسر کویش قیامت دادخواهی میکند مشت خاکی هم زما بر چهره بودی کاشکی . سالک قزوینی (از آنندرا

معنی داددبیره

داددبیره . [ دَ رَ / رِ ] (اِ مرکب ) کتابت احکام در ایران قبل از اسلام . (مفاتیح ).

معنی دادر آسمان

دادر آسمان . [ دَ رِ ] (اِخ ) خداوند تعالی . (آنندراج ). دادرام . || (اِ مرکب ) نام عیدی است . (آنندراج ).

معنی داددوست

داددوست . (ص مرکب ) دوست دارنده ٔ عدل . عدل خواه . عدل دوست . محب عدل : نکوکار و با دانش و داددوست یکی رسم ننهد که آن نانکوست . اسدی .

معنی دادخواهی

دادخواهی . [ خوا / خا ](حامص مرکب ) عمل دادخواه . تظلم . شکوه . رفع قصه . برداشت قصه . گزارش . ظلامه .مظلمه . تظلم و شکایت مظلوم از ظالم و درخواست دفع ظلم . (ناظم الاطباء) : از آن دادخواهی هراسان شده

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: