مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی بندان


معنی بندان

بندان . [ ب َ ] (پسوند) این کلمه بصورت مزید مؤخر به کلمات می پیوندند و بیشتر معنی مصدری یا وصفی بدانها می دهد: دربندان . حنابندان . میوه بندان . یخ بندان . شیشه بندان . آینه بندان . شهربندان .

معنی بندان- ترجمه بندان برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد بندان اینجا را کلیک کنید

هم معنی بندان

آذین‌بندی: آیین، آیینه‌بندان، آیینه‌بندی، جشن، چراغانی، شهرآرایی
سرما : برد، برودت، خنکی، زمهریر، سردی، سوز، یخبندان و گرما 2 دمای‌پایین
ترافیک : 1 ازدحام، راه‌بندان 2 عبورومرور
راه‌بندان: ازدحام، ترافیک
یخ: 1 بارد، یخ‌بندان 2 بی‌لطف، بی‌مزه، خنک، لوس


ترجمه بندان

راه بندان: blockade
راهبندان: traffic jam
راه بندان: traffic jam
بندانگشت: finger joint
یخبندان: freeze


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه بندان

سخن جبران خلیل جبران: سخت است زندگی، برای كسی كه آرزوی مرگ دارد، ولی بهر دلبندانش می‌زید.
سخن جبران خلیل جبران: سخت است زندگی، برای كسی كه آرزوی مرگ دارد، ولی بهر دلبندانش می‌زید.
سخن جبران خلیل جبران: سخت است زندگی، برای كسی كه آرزوی مرگ دارد، ولی بهر دلبندانش می‌زید.

گفت لیلى را خلیفه کان توى *** کز تو مجنون شد پریشان و غوى‏
از دگر خوبان تو افزون نیستى *** گفت خامش چون تو مجنون نیستى‏
هر که بیدار است او در خواب‏تر *** هست بیداریش از خوابش بتر
چون به حق بیدار نبود جان ما *** هست بیدارى چو در بندان ما
جان همه روز از لگدکوب خیال *** وز زیان و سود وز خوف زوال‏
نى صفا مى‏ماندش نى لطف و فر *** نى به سوى آسمان راه سفر
خفته آن باشد که او از هر خیال *** دارد اومید و کند با او مقال‏
دیو را چون حور بیند او به خواب *** پس ز شهوت ریزد او با دیو آب‏
چون که تخم نسل را در شوره ریخت *** او به خویش آمد خیال از وى گریخت‏
ضعف سر بیند از آن و تن پلید *** آه از آن نقش پدید ناپدید


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی بندبست

بندبست . [ ب َ ب َ ] (اِ مرکب ) رجوع به بند و بست شود.

معنی بندان

بندان . [ ب َ ] (اِخ ) دهی از دهستان نهبندان است که در بخش شوسف شهرستان بیرجند واقع است و 208 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9).

معنی بندباکوری

بندباکوری . [ ب َ ] (اِ) نام یک نوع گیاهی است . (ناظم الاطباء).

معنی بندبربند افکندن

بندبربند افکندن . [ ب َ ب َ ب َ اَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) سخت در زنجیر وریسمان کشیدن تا رهایی او ناممکن گردد : چو بر دل مرد را از دیو گمره همی بینی فکنده بندبربند. ناصرخسرو.

معنی بنداری

بنداری . [ ب ُ ] (حامص مرکب ) عمل و جمعآوری و تحصیل خراج مالیات . کارداری و جمعآوری مالیات و خراج : عبداﷲ به عثمان نامه کرد و از عمرو گله کرد. عثمان نامه کرد به عبدالله سعد و امیری مصر او را داد و بند

معنی بنداران

بنداران . [ ب ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان سیریک بخش فیات است که در شهرستان بندرعباس واقع است . دارای 300 تن سکنه . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 8).

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: