مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی بنداندن


معنی بنداندن

بنداندن . [ ب َ دَ ] (مص ) منجمد کردن : برودت به افراط بر وی غالب شود و آن بخار را ببنداند، پیش از آن که آب شود و همچنان بسته به زمین آید. آن جوهر را برف گویند. (رساله ٔ کائنات جو ابوحاتم اسفزاری ). چون برودت بر قدری از بخار مستولی شود و آن بخار را میبنداند جرم این بخار کمتر شود. (رساله ٔ کائنات جو ابوحاتم اسفزاری ).

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد بنداندن اینجا را کلیک کنید

هم معنی بنداندن


ترجمه بنداندن


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه بنداندن



مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی بندبن

بندبن . [ ب َ ب ُ ] (اِخ ) دهی جزء دهستان سیاهکل رود بخش رودسر است که در شهرستان لاهیجان واقع است . دارای 200 تن سکنه است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 2).

معنی بنداندازی

بنداندازی . [ ب َ اَ ] (حامص مرکب ) عمل بندانداز.

معنی بندپی

بندپی . [ ب َ پ ِ ] (اِخ ) دهی از دهستان حریر رودکنار است که در بخش مرکزی شهرستان نوشهر واقع است و 430 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 3).

معنی بندبست

بندبست . [ ب َ ب َ ] (اِ مرکب ) رجوع به بند و بست شود.

معنی بندبه

بندبه . [ ب َ دَ ب َ ] (اِخ ) نام گاوی است که در کلیله بدان اشاره شده است : با وی [برادر بزرگترم ] دو گاو بود یکی را شتربه نام و دیگری را بندبه . (کلیله و دمنه ).

معنی بندانداز

بندانداز. [ ب َ اَ ] (نف مرکب )زنی که با بند موی صورت زنان را درآورد. سلمانی زن .(فرهنگ فارسی معین ). بنداندازنده . زنی که موی روی زنان کند. آنکه موی فضول از روی و پای زنان بردارد.

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: 
<