مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی بندار


معنی بندار

بندار. [ ب ُ ] (اِخ ) ابن حسین بن محمدبن مهلب شیرازی از مشاهیر متصوفه ٔ قرن چهارم ، وی خادم شیخ ابوالحسین اشعری مشهور، مؤسس مذهب اشاعره بوده است و با شیخ کبیر نیز معاصر بوده است و مابین ایشان در بعضی مسائل مفاوضات و معارضاتی روی داده است . ابن عساکر در متن کذب المفتری روایت کند که پدر بندار او را از بهر تجارت به بغداد فرستاد و وی قریب چهل هزار دینار مال التجاره همراه داشت . گذار او در آن شهر به مجلس شبلی افتاد و کلام او در وی تأثیر کرد. شبلی او را امر نمود تا از اموال خود بیرون آید، بندار شش بدره زر به نزد شبلی برد. شبلی در آینه ای که پیوسته در آن نظر کردی ، نگریست و گفت آینه گوید که هنوز چیزی باقی است و... تا آنکه بالاخره بندار را از آن همه اموال هیچ نماند و همه را در راه خدا ایثار نمود. آن بار چون به نزد شبلی رفت شبلی در آینه نظر کرده گفت آینه گوید که بیش هیچ باقی نمانده . بندار گفت آینه راست میگوید و ملازمت شبلی اختیار نمود. بندار در ارجان سکنی داشت و هم در آن شهر در سال 353 هَ . ق . وفات یافت و همان جا مدفون شد. (از حاشیه ٔ شدالازار ص 225).

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد بندار اینجا را کلیک کنید

هم معنی بندار


ترجمه بندار


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه بندار



مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی بندا

بندا. [ ب َ ] (اِ) دوای هندی است و آن عبارتست از درختی که بر درخت دیگر روید. (الفاظ الادویه ). اسم هندی مرز است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ).

معنی بنداری

بنداری . [ ب ُ ] (اِخ ) فتح بن علی بن فتح قوام الدین بنداری اصفهانی که در قرن هفتم نشو و نما یافته است . او راست : تاریخ دولت آل سلجوق ، از عمادالدین محمدبن محمد حامد اصفهانی که بوسیله ٔ وی بصورت اختص

معنی بنداق

بنداق . [ ب َ ] (اِ) نوعی از کلاهی است که آنرا قلندران و درویشان بر سر نهند. (آنندراج ) (شعوری ج 1 ص 171). یک قسم کلاهی دراز و شبیه بتاج که درویشان و قلندران می پوشند. (ناظم الاطباء). کلاهی دراز شبیه

معنی بنداروز

بنداروز. [ ب ُ ] (اِخ ) دهی از دهستان سرگره بخش برازجان که در شهرستان بوشهر واقع است و دارای 849 تن سکنه است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 7).

معنی بندار رازی

بندار رازی . [ ب ُ رِ ] (اِخ ) خواجه کمال الدین بندار از مشاهیر شعرای فضیلت شمار روزگار گذشته بود و ظهیرالدین فارابی و غیره او را تمجید و تعریف نموده بمدح امیر مجدالدوله دیلمی قصیده ها گفته و صله ها پ

معنی بند و گشای

بند و گشای . [ ب َ دُ گ ُ ] (ترکیب عطفی ، اِ مرکب ) بند و گشاد. حل و عقد : چنین تا ز تقدیر حکم خدای که بی حکم او نیست بند و گشای . شمسی (یوسف و زلیخا). ز سختی و سستی و بند و گشای که دیدند پیغمبرا

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: