مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی بلق


معنی بلق

بلق . [ ب َ ل َ ] (ع مص ) پیسه گردیدن . (منتهی الارب ). سیاه و سپید شدن . (از اقرب الموارد). بَلق . || سپیددست وپا شدن اسب تا ران . (منتهی الارب ). بالا رفتن سپیدی و تحجیل اسب تا ران وی . (از اقرب الموارد). بَلق . || متحیر گردیدن . (منتهی الارب ).

معنی بلق- ترجمه بلق برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد بلق اینجا را کلیک کنید

هم معنی بلق

ابلق: 1 دورنگ، دومایه، سفیدوسیاه 2 روزگار، زمانه 2 خلنگ
پیسه: 1 دورو، مزور، منافق 2 ابلق، دورنگ 3 پیس، مبروص
خلنگ : 1 تیغ، خار، مغیلان 2 علف‌زار، خلنج‌زار 3 ابلق، دورنگ
دورنگ: 1 ابلق 2 دورو، ریاکار، مزور، منافق


ترجمه بلق

بلقیس: Bolgheys
جانور ابلق: pie
ابلق: piebald
مبلق هنگفت: large sum
ابلق: dapple-grey


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه بلق


ناحمولى انبیا از امر دان *** ور نه حمال است بد را حلمشان‏
طبع را کشتند در حمل بدى *** ناحمولى گر بود هست ایزدى‏
اى سلیمان در میان زاغ و باز *** حلم حق شو با همه مرغان بساز
اى دو صد بلقیس حلمت را زبون *** که اهد قومى انهم لا یعلمون‏
تهدید فرستادن سلیمان علیه السلام پیش بلقیس که اصرار میندیش بر شرک و تاخیر مکن‏ ***
هین بیا بلقیس ور نه بد شود *** لشکرت خصمت شود مرتد شود
پرده دار تو درت را بر کند *** جان تو با تو به جان خصمى کند
جمله ذرات زمین و آسمان *** لشکر حقند گاه امتحان‏
باد را دیدى که با عادان چه کرد *** آب را دیدى که در طوفان چه کرد
آن چه بر فرعون زد آن بحر کین *** و انچه با قارون نمودست این زمین‏


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی بلق

بلق . [ ب َ] (اِخ ) ناحیه ایست در غزنه از سرزمین زابلستان . (ازمعجم البلدان ) (از مراصد) : آخر در این سال فروگرفتندش به بلق ، در پل خمارتگین ، چون به غزنین می آمدیم . (تاریخ بیهقی چ فیاض ص 244). و هم

معنی بلفضل

بلفضل . [ ب ُ ف َ ] (اِخ ) صورتی است از ابوالفضل . رجوع به ابوالفضل شود.

معنی بلقاباد

بلقاباد. [ ب َ ] (اِخ ) نام محله ای بوده است به نیشابور : درمیان محلت بلقاباد و حیوة رودی است خرد و بوفت بهارآنجا سیل بسیار آمدی . (تاریخ بیهقی چ فیاض ص 413).

معنی بلفور

بلفور. [ ب َ ] (اِخ ) آرثر جیمز. سیاستمدار انگلیسی (1848- 1930م .). در دوره ٔ تصدی وزارت خارجه «اعلامیه ٔ بلفور» را صادر کرد(بسال 1917م .) که در آن پشتیبانی انگلستان نسبت به ایجاد میهن ملی یهود در سرز

معنی بلقائی

بلقائی . [ ب َ ] (ص نسبی ) منسوب به بلقاء که شهری است در ناحیه ٔ شام . بلقاوی . (از اللباب فی تهذیب الانساب ). و رجوع به بلقاء و بلقاوی شود.

معنی بلق

بلق . [ ب َ ] (ع مص ) تمام گشادن در را یا سخت گشادن . (منتهی الارب ). در بگشادن . واگشادن در. (تاج المصادربیهقی ). در بگشادن . (المصادر زوزنی ). بُلوق . (اقرب الموارد). و رجوع به بلوق شود. || بند کردن

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: 
Hit Counter