مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی بلفیقی


معنی بلفیقی

بلفیقی . [ ب ِل ْ ل ِ ] (اِخ ) (680- 771 هَ . ق .) محمدبن محمدبن ابراهیم بن الحاج السلمی بلفیقی ، مکنی به ابوالبرکات و مشهور به ابن الحاج . قاضی و مورخ و از بزرگان اندلس در حدیث و ادب بوده است . او راست : اسماء الکتب و التعریف بمؤلفیها، الافصاح فیمن عرف بالاندلس بالصلاح ، مشتبهات مصطلحات العلوم ، العذب الاجاج ، شعر من لاشعر له ، و سایر تألیفات . (از الاعلام زرکلی ج 7 ص 269از فهرس الفهارس و جذوةالاقتباس و الدرر الکامنة).

معنی بلفیقی- ترجمه بلفیقی برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد بلفیقی اینجا را کلیک کنید

هم معنی بلفیقی


ترجمه بلفیقی


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه بلفیقی



مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی بلقاء

بلقاء. [ ب َ ] (اِخ ) شهری است به شام . (منتهی الارب ). ناحیه ایست ازتوابع دمشق بین شام و وادی القری ، قصبه ٔ آن عمان است و در آنجا روستاهای زیاد است و مزرعه های وسیع، گندم آن در خوبی شهره است . (از م

معنی بلفرج

بلفرج . [ ب ُ ف َ رَ ] (اِخ ) صورتی است از ابوالفرج . رجوع به ابوالفرج شود.

معنی بلفختن

بلفختن . [ ب َ ف َ ت َ ] (مص ) (از: ب + الفختن ) جمع کردن و اندوختن . (از برهان ) (آنندراج ). رجوع به الفختن شود.

معنی بلق آب

بلق آب . [ ب ُ ل َ ](اِخ ) دهی از دهستان قلعه تل ، بخش جانکی گرمسیر شهرستان اهواز. سکنه ٔ آن 90 تن . آب آن از چشمه و محصول آن برنج ، ماش ، انار و بلوط است . ساکنان این ده از طایفه ٔ زنگنه هستند. (از ف

معنی بلفضول

بلفضول . [ ب ُ ف ُ ] (اِ مرکب ) (از:بل + فضول ) بوالفضول . ابوالفضول . صاحب فضل بسیار. بسیار فضول . پرفضول . (فرهنگ فارسی معین ) : بلفضولی سؤال کرد از وی چیست این خانه ٔ شش بدست و سه پا. سنائی .

معنی بلفرخج

بلفرخج . [ ب ُ ف َ رَ ] (ص ، اِ) بد. زشت . پلید. ناپاک . (ناظم الاطباء). || شکلک ، و بازخمانیدنی است از ابوالفرج . (یادداشت مرحوم دهخدا) : ای بلفرخج ساده همیدون همه فرخج نامت فرخج و کنیت ملعون بلفرخ

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: