مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی بلغ


معنی بلغ

بلغ. [ ب َ ل َ غ َ ] (ع فعل ) رمز است بلغت المقابله را. صیغه ٔ ماضی است ، و آن علامتی است که در مقابله ٔ کتاب بر کناره ٔ ورق نویسند تا معلوم شود که مقابله ٔ صحت کتاب تا آنجا رسیده . (از غیاث اللغات ) (از آنندراج ). بَلَغَة. و رجوع به بلغة شود.

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد بلغ اینجا را کلیک کنید

هم معنی بلغ

پشیز: اندک، پاپاسی، پشیزه، پول‌خرد، پول‌سیاه، دینار، شاهی، عباسی، غاز، فلس، قاز، مبلغ‌ناچیز
پول: 1 اسکناس، بودجه، پیسه، تنخواه، دست‌مایه، دینار، سرمایه، سکه، مبلغ، مسکوک، نقد، نقدینه، وجه 2 پل، جسر
تبلیغاتچی : تبلیغ‌کننده، مبلغ
ترویج‌دهنده : صفت مبلغ، مروج
مقدار : 1 میزان، وزن 2 اندازه، مقیاس 3 تعداد، مبلغ 4 ارج، ارز، ارزش، قدر، قرب 5 منزلت، شان، ارزش 6 چندی، کمیت


ترجمه بلغ

مبلغ: sum
بلغاع: eloquent
بلغار: Bulgaria
بلغارستان: Bulgaria
بلغاری: Bulgarian


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه بلغ

سخن امام علی (ع): هر كس از جاده‌ی حقیقت بلغزد، نیكی نزد او بد، و بد نزد او نیكی تلقی می‌شود و به مستی گمراهی مبتلا گردد.
سخن امام علی بن الحسین (ع): هر كه مؤمنی را اعانت كند بر ظالمی خدا او را یاری كند در گذشتن بر صراط در وقتی كه قدم‌ها بلغزد.
سخن نامشخص: كسی كه دو بار روی سنگی بلغزد، سزاوار آن است كه هر دو پایش بشكند.
سخن امام علی بن الحسین (ع): هر كه مؤمنی را اعانت كند بر ظالمی خدا او را یاری كند در گذشتن بر صراط در وقتی كه قدم‌ها بلغزد.
سخن كیم وو چونگ: از اینكه در زمان‌های ضرورت [=بایستگی]، مبلغ هنگفتی پول خرج كنید، هراس نداشته باشید.

آن چه مى‏دیدم ز تو پارینه سال *** نیست این دم گر چه مى‏بینم وصال‏
من از این چشمه زلالى خورده‏ام *** دیده و دل ز آب تازه کرده‏ام‏
چشمه مى‏بینم و لیکن آب نى *** راه آبم را مگر زد ره زنى‏
گفت پس من نیستم معشوق تو *** من به بلغار و مرادت در قتو
عاشقى تو بر من و بر حالتى *** حالت اندر دست نبود یا فتى‏
پس نیم کلى مطلوب تو من *** جزو مقصودم ترا اندر زمن‏
خانه‏ى معشوقه‏ام معشوق نى *** عشق بر نقد است بر صندوق نى‏
هست معشوق آن که او یک تو بود *** مبتدا و منتهایت او بود
چون بیابى‏اش نمانى منتظر *** هم هویدا او بود هم نیز سر
میر احوال است نه موقوف حال *** بنده‏ى آن ماه باشد ماه و سال‏


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی بلعنبر

بلعنبر.[ ب َ عَم ْ ب َ ] (اِخ ) مخفف بنوالعنبر است ، و آن قبیله ایست از تمیم . (منتهی الارب ). و رجوع به بَل شود.

معنی بلعیدنی

بلعیدنی . [ ب َ دَ ](ص لیاقت ) آنچه قابل بلعیدن باشد. که باید بلعید.

معنی بلغاکی

بلغاکی . [ ب ُ ] (ص نسبی ) مفتن . فتنه جو. (فرهنگ فارسی معین ). || واقعه طلب . حادثه جو. (فرهنگ فارسی معین ). صاحب آنندراج جمع آن را ذیل «بل » ضبط کرده چنین مینویسد: بلغاکیان ، مفتنان و واقعه طلبان ،

معنی بلغار

بلغار. [ ب ُ ] (اِ) پوستهای رنگین خوشبوی موجدار، و آن را تلاتین خوانند. (برهان ). چرمی محکم و سطبر که از آن مجری و صندوق و چالمه و مانند آن کردندی . (یادداشت مرحوم دهخدا). چرم بودار، که آنرا ادیم گوین

معنی بلعنده

بلعنده . [ ب َ ع َ دَ / دِ ] (نف ) آنکه غذا در حلق فروکند. به حلق فروبرنده . (فرهنگ فارسی معین ).

معنی بلعوم

بلعوم . [ ب ُ ] (ع ص ) مرد بسیارخوار سخت فروبرنده . (ناظم الاطباء). بَلعَم . و رجوع به بلعم شود. || (اِ) راهگذر طعام در حلق . (منتهی الارب ). راهگذر طعام و شراب در حلق . (دهار). مری . گلوگاه . مبلع. ح

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: