مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی بلغاق


معنی بلغاق

بلغاق . [ ب ُ ] (اِ) معرب بلغاک ، شور و غوغای بسیار، و بعضی این را مغولی دانسته اند. (از آنندراج ) (از هفت قلزم ). بولغاق . بلغاک . و رجوع به بلغاک شود.

معنی بلغاق- ترجمه بلغاق برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد بلغاق اینجا را کلیک کنید

هم معنی بلغاق


ترجمه بلغاق


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه بلغاق



مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی بلغاق نهادن

بلغاق نهادن . [ ب ُ ن ِ / ن َ دَ ] (مص مرکب ) آشوب کردن . فتنه برپا کردن . (فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به بلغاق شود.

معنی بلغاری

بلغاری . [ ب ُ ] (ص نسبی ) منسوب به بلغار : ترک بلغاری قاقم عارض و قندزمژه من که باشم تا کمان او کشد بازوی من . خاقانی . - زبان بلغاری ؛ از زبانهای هند و اروپایی شعبه ٔ اسلاوی . (دایرةالمعارف فار

معنی بلغار

بلغار. [ ب ُ ] (اِ) پوستهای رنگین خوشبوی موجدار، و آن را تلاتین خوانند. (برهان ). چرمی محکم و سطبر که از آن مجری و صندوق و چالمه و مانند آن کردندی . (یادداشت مرحوم دهخدا). چرم بودار، که آنرا ادیم گوین

معنی بلغاق کردن

بلغاق کردن . [ ب ُ ک َ دَ ] (مص مرکب ) آشوب کردن . فتنه برپا کردن . (فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به بلغاق شود.

معنی بلغ

بلغ. [ ب ُ ] (ع اِ) ج ِ بُلغة. (منتهی الارب ). رجوع به بلغة شود.

معنی بلغ السیل زباه

بلغ السیل زباه . [ ب َ ل َ غَس ْ س َ ل ُ زُ هَُ ](ع جمله ٔ فعلی ) سیل به بلندیهای زمین رسید، تمثل است . (امثال و حکم دهخدا). سیل پشته را فراگرفت . نظیر کارد به استخوان رسید. کار از کار گذشت : چه روی

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: