مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی بسدین


معنی بسدین

بسدین . [ ب ُ س َ / بُس ْ س َ ] (ص نسبی ) منسوب به بسد که مرجان باشد و مراد از سرخی است . (از غیاث ) (آنندراج ). سرخ به رنگ مرجان . (ناظم الاطباء). قرمزرنگ . به رنگ بسد : از آن کو ز ابری بازکردار کلفتش بسدین و تنش زرین . رودکی . لاله زاری خوش شکفته پیش برگ یاسمین چون دهان بسدین در گوش سیمین گفته راز. منوچهری . ابر بر کار کرده کارگهی بسدین پود و زمردینش تار. مسعودسعد. ز بسدین لب لعل شکر سرشته ٔ او خطی چو برگ نی سبز نو دمید امسال . سوزنی . فرو گسست بعناب عنبرین سنبل فرو شکست بخوشاب بسدین شکر. انوری . و در اشعار فارسی گاهی به تخفیف نیز آمده است : به سمن زار درون لاله ٔ نعمان بشنار چون دواتی بسدین است خراسانی وار وان دوات بسدین را نه سر است و نه نگار در بنش تازه مداد طبری برده بکار چون دو انگشت دبیری که کند فصل بهار به دوات بسدین اندر شبگیر پگاه . منوچهری .

معنی بسدین- ترجمه بسدین برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد بسدین اینجا را کلیک کنید

هم معنی بسدین


ترجمه بسدین


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه بسدین



مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی بسذ

بسذ. [ ب ُ س َ / بُس ْ س َ ] (اِ) تلفظی از بسد فارسی . مرجان و ریشه ٔ مرجان . (ناظم الاطباء). رجوع به بسد شود.

معنی بسر

بسر. [ ب ُ ] (اِخ ) سلمی پدر رافع است . رجوع به بشر و الاصابة ج 1 ص 154 و الاستیعاب شود.

معنی بسر

بسر. [ ب ُ ] (اِخ ) ابن سعید تابعی است . (منتهی الارب ). رجوع به تاریخ الخلفا ص 163 و المصاحف ص 25 شود.

معنی بسر

بسر.[ ب ُ ] (اِخ ) ابن حمید. تابعی است . (منتهی الارب ).

معنی بسد

بسد. [ ب ُ / ب ِ س س َ ] (اِ) بسذ. وسد. مرجان را گویند و آن را حجر شجری نیز خوانند. (برهان ). معرب بُسَد، مرجان . (انجمن آرا) (ذخیره ) (فرهنگ خطی ). مرجان که به هندی آن را مونگا گویند. (غیاث ). آن ر

معنی بسر

بسر. [ ب َ ] (ع اِ) آب سرد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ماء بارد. (از اقرب الموارد). || کلح . قطوب . مقابل بشر. (یادداشت مؤلف ).

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: