مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی بستا


معنی بستا

بستا. [ ب َ ] (اِ) بوقچه . (ناظم الاطباء). بغچه . || لفافه . (فرهنگ فارسی معین ).

معنی بستا- ترجمه بستا برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد بستا اینجا را کلیک کنید

هم معنی بستا

آموزشگاه: دبستان، دبیرستان، مدرسه، مکتب
مدارس : مدرسه‌ها، دبستان‌ها، آموزشگاهها
مدرسه : آموزشگاه، دانش‌سرا، دانشکده، دبستان، دبیرستان، مکتب
سپنج : 1 عاریت 2 عاریتی 3 خانه موقت، گذرا، ناپایدار، منزل موقت 4 خانه، شبستان 5 پالیزبان
شبستان: 1 خوابگاه 2 حرم، حرمسرا


ترجمه بستا

شبستان: bedchamber
تابستان: summer
تابستانی: summer
کلاس تابستانی: summer school
تابستانی: summery


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه بستا

سخن فلورانس اسكاول شین: هر گاه آدمی، [چیزی را] با باور بخواهد، باید بستاند؛ زیرا خدا چاره‌ساز است و تدابیر خود را می آفریند.
سخن نیچه: هر جا كه گذشته را بستایند، نباید یكسر پاكی ها و پاكان را سبب آن بدانیم. پرهیزگاری و [ تكریم ] بدون اندكی غبار، كثافت و پلشتی، چیز خوبی از آب در نمی آید.
سخن فلورانس اسكاول شین: هر گاه آدمی، [چیزی را] با باور بخواهد، باید بستاند؛ زیرا خدا چاره‌ساز است و تدابیر خود را می آفریند.
سخن جان اشتاین بك: نویسنده، وظیفه دارد، گنجایش پذیرفته شده ی انسان را برای شكوه و بزرگی روح و روان نشان دهد و آن را بستاید.
سخن گوته: تو كه زیردستی، لطف و خشم خواجه را یكسان گیر؛ چه بسا خواجه آنجا خشمگین آید كه جای ستودن باشد و آنجا بستاید كه جای خشم گرفتن باشد.

مى‏برد شادیت را تو شاد از او *** مى‏پذیرى ظلم را چون داد از او
اى که جان را بهر تن مى‏سوختى *** سوختى جان را و تن افروختى‏
سوختم من سوخته خواهد کسى *** تا ز من آتش زند اندر خسى‏
سوخته چون قابل آتش بود *** سوخته بستان که آتش کش بود
اى دریغا اى دریغا اى دریغ *** کانچنان ماهى نهان شد زیر میغ‏
چون زنم دم کاتش دل تیز شد *** شیر هجر آشفته و خون ریز شد
آن که او هوشیار خود تند است و مست *** چون بود چون او قدح گیرد به دست‏
شیر مستى کز صفت بیرون بود *** از بسیط مرغزار افزون بود
قافیه اندیشم و دل دار من *** گویدم مندیش جز دیدار من‏
خوش نشین اى قافیه اندیش من *** قافیه‏ى دولت تویى در پیش من‏


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی بستان

بستان . [ ب َ ] (اِخ ) نام کوهی در لاریجان که رودخانه ٔ لاراز طرف جنوب بدان محدود میشود. رجوع به سفرنامه ٔ مازندران و استرآباد رابینو متن ص 141 ترجمه ص 67 شود.

معنی بستان

بستان . [ ] (اِخ ) بسان . محله ای است در هرات . (مرآت البلدان ج 1: بسان ). رجوع به بسان شود. || نام چند موضع. (از ناظم الاطباء).

معنی بسة

بسة. [ ب َ / ب ِ س س َ ] (ع اِ) یکی بس ّ. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رجوع به بس ّ شود.

معنی بستاخ

بستاخ . [ ب ُ / ب ِ ] (ص ) بیستاخ . استاخ . بی ادب و لجوج باشد. (برهان ) (ناظم الاطباء) (شعوری ج 1 ورق 212). بوزن و معنی اَستاخ . (سروری ). گستاخ باشد. (رشیدی ). بی ادب و لجوج باشد و آن را بیستاخ باضا

معنی بستان

بستان . [ ب ُ ] (اِخ ) قصبه ٔ مرکز بخش بستان شهرستان دشت میشان است که در 35 هزارگزی شمال باختری سوسنگرد کنار راه نیمه شوسه ٔ سوسنگرد به بستان و همچنین در حاشیه رودخانه ٔ هوفل که شعبه ای از رود کرخه می

معنی بستار

بستار. [ ب ِ ] (ص ، اِ) سست و نااستوار است . (برهان ) (جهانگیری ) (فرهنگ نظام ). بمعنی سست و نااستوار است و اصل آن بی استوار بوده . (انجمن آرا) (آنندراج ) (جهانگیری ). سست و نااستوار و بی ثبات . (ناظم

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: