مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی برگشادن


معنی برگشادن

برگشادن . [ ب َ گ ُ دَ ] (مص مرکب ) گشودن . گشادن . باز کردن . رجوع به گشادن شود : چو آمد بر کاخ کاوس شاه خروش آمد و برگشادند راه . فردوسی . چو بر تخت بنشست پیروز و شاد در گنجهای کهن برگشاد. فردوسی . نخست از جهان آفرین کرد یاد در دانش و داد را برگشاد. فردوسی . جهان چشم بتمییز برگشادم ازو دو شاهدم برعایت همی کند دیدار. ناصرخسرو. تو گوش جان و دلت برگشای اگر جاهل دو چشم و گوش دل خویش کور و کر دارد. ناصرخسرو. به فرمان شه آن در برگشادند درون قفل را بیرون نهادند. نظامی . چو نسرین برگشاده ناخنی چند به نسرین برگ گل از لاله می کند. نظامی . چو عهد شاه را بشنید شیرین به خنده برگشاد از ماه پروین . نظامی . رضوان مگر سراچه ٔ فردوس برگشاد کین حوریان بساحت دنیی خزیده اند. سعدی . بصر بصیرت را برگشائیم . سعدی . - برگشادن بند ؛ گشودن آن . باز کردن آن : من نیز چو برگشایم این بند آیم به تو بعد روزکی چند. نظامی . و رجوع به بند شود. - برگشادن تیغ ؛ بیرون آوردن آن از غلاف : چون تیغ دورویه برگشاید ده ده سر دشمنان رباید. نظامی . و رجوع به تیغ شود. - برگشادن چهره ؛ چهره یا روی از هم باز کردن . در برابر روی در هم کشیدن .کنایه از بشاش و شادمان شدن : چو بشنید بنشست بوزرجمهر همه موبدان برگشادند چهر. فردوسی . و رجوع به چهره شود. - برگشادن داستان ؛ حکایت کردن . نقل کردن . شرح دادن ماوقع : بر ایشان همه داستان برگشاد گذشته سخنها همه کرد یاد. فردوسی . - برگشادن راز ؛ بازگو کردن سر. کشف و آشکار کردن راز : همه پاسخ گو بدیشان بگفت همه رازها برگشاد از نهفت . فردوسی . همه گفتنی ها بدو بازگفت همه رازها برگشاد از نهفت . فردوسی . چو دیدند بردند پیشش نماز از آن پس همه برگشادند راز. فردوسی . و رجوع به راز شود. - برگشادن زبان ؛ سخن گفتن . زبان باز کردن . در سخن آمدن : هر آن کس که بودند پیر و جوان زبان برگشادند بر پهلوان . فردوسی . زبان تیز با گردیه برگشاد همی کرد کردار بهرام یاد. فردوسی . همه یک بیک پیش برزو نهاد چو برزو بدید آن زبان برگشاد. فردوسی (ملحقات شاهنامه ). ورجوع به زبان شود. - برگشادن سخن ؛ آغاز سخن کردن . گفتن . به سخن آمدن : بدو گفت کیخسرو ایدر کجاست بباید سخن برگشادنْت راست . فردوسی . بدو گفت پیمانْت خواهم نخست پس آنگه سخن برگشایم درست . فردوسی . بشد بیژن گیو بر سان باد سخن بر تهمتن همه برگشاد. فردوسی . بشد طوس و گودرز نزدیک شاه سخن برگشادند بر پیشگاه . فردوسی . و رجوع به سخن شود. - برگشادن لب ؛ لبخند زدن . تبسم کردن : مگر با سیاوش بدی روز و شب ازو برگشادی بخنده دو لب . فردوسی . - || آغاز سخن کردن . به سخن آمدن : در آن مجلس که او لب برگشادی نبودی تن که حالی جان ندادی . نظامی . - برگشادن نهان ؛ آشکار کردن امر مخفی .ظاهر ساختن راز : نداند کسی آرزوی جهان نخواهد بما برگشادن نهان . فردوسی . و رجوع به گشادن و نهان شود. || آزاد کردن . خلاص کردن . از بندرها کردن . از بند رها دادن : پسر بزرگ خواجه احمد حسن ... موقوف بود سارغ شرابدار بفرمان وی رابرگشاد. (تاریخ بیهقی ص 692). [ رکن الدوله ] انکاری عظیم بکرد و به مبالغتی هرچه تمامتر نامه ای سخت درازنوشت تا عضدالدوله ٔ بختیاری برگشاد. (مجمل التواریخ و القصص ). || آشکار کردن . توضیح دادن : چه آمد به پیشت زانگشتری به من برگشا نیز این داوری . فردوسی . || گشودن . باز شدن . - برگشادن ابر ؛ زایل شدن آن . برطرف شدن آن . پراکنده شدن آن . از هم باز شدن آن : نبینی ابر کو تندی نماید بگرید سخت و آنگه برگشاید. نظامی . و رجوع به ابر برگشودن (ذیل گشودن ) شود.

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد برگشادن اینجا را کلیک کنید

هم معنی برگشادن


ترجمه برگشادن


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه برگشادن



مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی برگسن

برگسن . [ ب ِ س ُ ] (اِخ ) هانری . روانشناس فرانسوی . رجوع به برگسون شود.

معنی برگسون

برگسون . [ ب ِ سُن ْ ](اِخ ) هانری . (1859 - 1941 م .) روانشناس فرانسوی . والدین وی یهودی و انگلیسی بودند. هانری پس از پایان تحصیلات متوسطه برای انتخاب رشته ٔ اختصاصی مدتی دچار تردید بود و نمی دانست

معنی برگک

برگک . [ ب َ گ َ ] (اِ مصغر) مصغر برگ . برگ کوچک . برگچه . رجوع به برگ شود.

معنی برگسلیدن

برگسلیدن . [ ب َ گ ُ س ِ / س َ دَ ] (مص مرکب ) برگسستن . گسستن . بریدن . گسلیدن . قطع کردن : مدار ایچ اندیشه ٔ بد به دل همی شادی آرای و غم برگسل . فردوسی . وگر بیم داری ز خسرو به دل پی از پارس وز

معنی برگشلو

برگشلو. [ ب َ گ ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان حومه ٔ بخش سلماس شهرستان خوی . سکنه ٔ آن 240 تن . آب آن از رودخانه ٔ زولا و چشمه و محصول آن غلات و حبوب و بزرک است . (از فرهنگجغرافیایی ایران ج 4).

معنی برگشاده

برگشاده . [ ب َ گ ُ دَ/ دِ ] (ن مف مرکب ) روان کرده . جاری کرده : زدیده آب حسرت برگشاده میان آتش سوزان فتاده . نظامی . رجوع به برگشادن شود.

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: 
<