مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی برپا شدن


معنی برپا شدن

برپا شدن . [ ب َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) ایستادن . قیام . پا شدن . خاستن . برخاستن : شورش جنگ برپا شد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ).

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد برپا شدن اینجا را کلیک کنید

هم معنی برپا شدن

تشکیل یافتن : شکل‌گرفتن برپا شدن، به‌پا شدن، درست شدن، تشکیل شدن، تکوین یافتن، به وجود آمدن،
برخاستن : 1 ایستادن، به‌پاخاستن، برپا شدن، بلند شدن 2 بیدار شدن 3 بردمیدن، سر زدن 4 برآمدن، طلوع کردن 5 شوریدن، شورش کردن، طغیان کردن، عصیان کردن، قیام کردن 6 متصاعد شدن 7 پدیدآمدن، آغاز شدن، در گرفتن 8 پیش آمدن، اتفاق افتادن،
برقرار شدن : 1 ایجادشدن 2 برپا شدن، دایر شدن
بلند شدن : 1 ایستادن و نشستن 2 برخاستن، پا شدن و نشستن، فرود آمدن 2 دراز شدن، قد کشیدن 3 رشد کردن 4 برپا شدن 5 متصاعد شدن 6 اوج‌گرفتن، صعود کردن 7 برافراختن، برافراشتن 8 بیدار شدن 9 طولانی شدن


ترجمه برپا شدن

برپا شدن: rise
برپا شدن: stand up


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه برپا شدن



مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی برپوز

برپوز. [ ب َ ] (اِ) پیرامون دهان چرندگان و منقار پرندگان . (برهان ) (انجمن آرا) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). برپوس . (انجمن آرا) (برهان ) (آنندراج ). کلمه مصحف بدپوز، بتفوز است . رجوع به برپوس و بدفوز و

معنی برپا

برپا. [ ب َ ] (ص مرکب ) (از: بر + پا) ایستاده . روی پا. (ناظم الاطباء). قائم و ایستاده . (آنندراج ). سرپا. مقابل نشسته . - برپا بودن ؛ بر پای بودن صف ، متشکل بودن . رده بودن : بروز بار کو را رای بود

معنی برپای

برپای . [ ب َ] (ص مرکب ) برپا. قائم . ایستاده . سرپا : ز خوردن همه روز بربسته لب به پیش جهاندار برپای شب . فردوسی . دو اسب اندر آن دشت برپای بود پر از گرد و رستم دگر جای بود. فردوسی . شگفت آمدش

معنی بربون

بربون . [ ب َ ] (اِ) دیباء تنک و برنون و بزیون و پرنو نیز گویندش . (شرفنامه ٔ منیری ).

معنی برپای داشتن

برپای داشتن . [ ب َ ت َ ] (مص مرکب ) برپای خاستن . بنیاد کردن : جز وی این خاندان بزرگ را که همیشه برپای باد برپای نتواند داشت . (تاریخ بیهقی ). رجوع به برپا داشتن شود.

معنی برپراکندن

برپراکندن . [ ب َ پ َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) پراکندن : سکندر همه جامه ها کرد چاک بتاج کیان برپراکند خاک . فردوسی . خسک برپراکند بر گرد دشت که دشمن نیارد بر آن جا گذشت . فردوسی . رجوع به پراکندن شو

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: 
<