مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی برپا داشتن


معنی برپا داشتن

برپا داشتن . [ ب َ ت َ ] (مص مرکب ) تشکیل دادن . بنیاد کردن . || اقامه کردن . قائم کردن . برپا ساختن . - برپا داشتن نماز ؛ اقامه ٔ نماز : آن جماعتی که ما در روی زمین صاحب تمکین ساختیم ایشان را، نماز را برپا داشتند. (تاریخ بیهقی ص 314).

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد برپا داشتن اینجا را کلیک کنید

هم معنی برپا داشتن

مستقر کردن : 1 قرار دادن، استقرار دادن، جا دادن 2 تثبیت کردن، برپا داشتن
منعقد شدن : 1 بسته شدن 2 دلمه شدن 3 سفت شدن 4 برگزار شدن، برپا داشتن، تشکیل شدن، ترتیب‌یافتن
برپا داشتن : 1 آباد ساختن، آبادان کردن 2 برافراشتن، نصب کردن 3 بر پا کردن، برقرار کردن 4 اقامه کردن، انجام‌دادن 5 مجلس کردن
برپا کردن : 1 برقرار کردن، تاسیس کردن، دایر کردن 2 مستقر کردن 3 برگزار کردن، برپا داشتن 4 به پا کردن


ترجمه برپا داشتن


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه برپا داشتن

سخن امام علی (ع): برپا داشتن نماز است كه اصل دین است و پرداخت زكات كه همانا فریضه‌ای واجب است. و روزه‌ی ماه رمضان كه سپری است از عذاب و حجّ بیت‌اللّه و عمره كه همانا آن دو در آن‌كه فقری را منتفی نموده و گناه را می‌شویند.
سخن امام علی (ع): آن‌چه كه از حقوق خداوندی بر بندگانش واجب است، خیراندیشی و خیرخواهی به اندازه‌ی طاقت و همیاری برای برپا داشتن حق در میان‌شان می‌باشد.
سخن امام علی (ع): برپا داشتن نماز است كه اصل دین است و پرداخت زكات كه همانا فریضه‌ای واجب است. و روزه‌ی ماه رمضان كه سپری است از عذاب و حجّ بیت‌اللّه و عمره كه همانا آن دو در آن‌كه فقری را منتفی نموده و گناه را می‌شویند.


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی برپای جستن

برپای جستن . [ ب َ ج َ ت َ ] (مص مرکب ) بزور پا برجستن . (آنندراج ). ناگهان جهیدن و بحالت ایستاده درآمدن : چو شاه آنچنان دید برپای جست گرفتش سر دست رستم بدست . فردوسی . چو بشنید مهراب برپای جست ن

معنی بربیختن

بربیختن . [ ب َ ت َ ] (مص مرکب ) (از: بر + بیختن ، صورتی از پیختن ) پیختن . برپیختن . پیچیدن . تافتن : گفت ... رسول برای پسر عمه اش حکم کرد و لب بر بیخت بطریق استهزاء. (تفسیر ابوالفتوح ج 2 ص 3). رجوع

معنی بربون

بربون . [ ب َ ] (اِ) دیباء تنک و برنون و بزیون و پرنو نیز گویندش . (شرفنامه ٔ منیری ).

معنی برپراکندن

برپراکندن . [ ب َ پ َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) پراکندن : سکندر همه جامه ها کرد چاک بتاج کیان برپراکند خاک . فردوسی . خسک برپراکند بر گرد دشت که دشمن نیارد بر آن جا گذشت . فردوسی . رجوع به پراکندن شو

معنی بربوز

بربوز. [ ب َ ] (اِ) گیاهی است . (ناظم الاطباء).

معنی برپاشیدن

برپاشیدن . [ ب َ دَ ] (مص مرکب ) پاشیدن : گر سرکه چکاندت کسی بر ریش برپاش تو بر جراحتش پلپل . ناصرخسرو. رجوع به پاشیدن شود.

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: