مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی بردکویه


معنی بردکویه

بردکویه . [ ب َ ی َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان وراوی بخش کنگان شهرستان بوشهر. سکنه ٔ آن 215 تن است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 7).

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد بردکویه اینجا را کلیک کنید

هم معنی بردکویه


ترجمه بردکویه


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه بردکویه



مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی بردعی

بردعی . [ ب َ دَ ] (اِخ ) احمدبن اعین از فقهای حنفی و او از ابوالحسن الکرخی فقه فرا گرفت و در وقعه ٔ قرامطه در راه مکه کشته شد.

معنی بردک

بردک . [ ب َ دَ ] (اِ) افسانه . (برهان ) (ناظم الاطباء). لغز. چیستان . (برهان ). افسانه . اغلوطبود که از یکدیگر پرسند. احجیه . (مهذب الاسماء). و بعربی لغز گویند. حجیا. (یادداشت مؤلف ) : زبردکهای دور

معنی بردگر وارک

بردگر وارک . [ ب َ گ َ ] (اِخ ) دهی است کوچک از دهستان کشور بخش پاپی شهرستان خرم آباد در 45 هزارگزی جنوب باختر ایستگاه سپیددشت و 18 هزارگزی باختر ایستگاه کشور. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6).

معنی بردمیدن

بردمیدن . [ ب َ دَ دَ ] (مص مرکب ) روییدن و سبز شدن . (برهان ) (ناظم الاطباء) (انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ). سر زدن از خاک : همی هر زمان نو برآرد بری چو آن شد کهن بردمد دیگری . اسدی (گرشاسب نامه ص

معنی بردلی

بردلی . [ رَ ] (اِخ ) فرانسیس هربرت . (1846-1924 م .) فیلسوف انگلیسی . از اصحاب مذهب اصالت تصور مطلق بود و با حکمای معاصر معارضه داشت و می گفت واقعیت حقیقتی کامل و لایتغیر است . اثر عمده اش نمود و ب

معنی بردمیدگی

بردمیدگی . [ ب َ دَ دَ / دِ ] (حامص مرکب ) حاصل مصدر است از بردمیدن . رجوع به بردمیدن شود.

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: