مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی بردم


معنی بردم

بردم . [ ب َ دَ ] (ق مرکب ) این لحظه و این ساعت و الان . (ناظم الاطباء). دردم . درساعت . فوراً.

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد بردم اینجا را کلیک کنید

هم معنی بردم

سر زدن : 1 روییدن، سبزشدن، سر برآوردن 2 برآمدن، طلوع کردن، بردمیدن و افول کردن، غروب کردن 3 دیدن کردن، بازدید کردن 4 ناگهانی به جایی واردشدن
طلوع کردن : 1 برآمدن، سربر زدن، سر زدن، دمیدن، بردمیدن (خورشید وستارگان)
برخاستن : 1 ایستادن، به‌پاخاستن، برپا شدن، بلند شدن 2 بیدار شدن 3 بردمیدن، سر زدن 4 برآمدن، طلوع کردن 5 شوریدن، شورش کردن، طغیان کردن، عصیان کردن، قیام کردن 6 متصاعد شدن 7 پدیدآمدن، آغاز شدن، در گرفتن 8 پیش آمدن، اتفاق افتادن،
بردمیدن : 1 دمیدن 2 سر زدن، طلوع کردن و غروب کردن 3 رستن، روییدن، سبز شدن و خشکیدن 4 برخاستن، بلند شدن 5 بردمیدن، فوت کردن 6 جوشیدن، فوران کردن


ترجمه بردم

بردم: like
بردم: as


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه بردم

سخن اسكندر: دست مرا از تابوت بیرون گذارید تا مردم بدانند كه با اینهمه رنج چیزی از دنیا با خود نبردم.
سخن لقمان: ای پسر، مراقب باش كه به خاموشی عادت كنی. من از سكوت هیچ گونه شرمسار نشدم، لیكن بسیار وقت سخن گفتم و پشیمانی بردم.
سخن اسكندر: دست مرا از تابوت بیرون گذارید تا مردم بدانند كه با اینهمه رنج چیزی از دنیا با خود نبردم.
سخن اسكندر: دست مرا از تابوت بیرون گذارید تا مردم بدانند كه با اینهمه رنج چیزی از دنیا با خود نبردم.

تونیان را نیز سیما آشکار *** از لباس و از دخان و از غبار
ور نبینى روش بویش را بگیر *** بو عصا آمد براى هر ضریر
ور ندارى بو در آرش در سخن *** از حدیث نو بدان راز کهن‏
پس بگوید تو نیى صاحب ذهب *** بیست سله چرک بردم تا به شب‏
حرص تو چون آتش است اندر جهان *** باز کرده هر زبانه صد دهان‏
پیش عقل این زر چو سرگین ناخوش است *** گر چه چون سرگین فروغ آتش است‏
آفتابى که دم از آتش زند *** چرک تر را لایق آتش کند
آفتاب آن سنگ را هم کرد زر *** تا به تون حرص افتد صد شرر
آن که گوید مال گرد آورده‏ام *** چیست یعنى چرک چندین برده‏ام‏
این سخن گر چه که رسوایى فزاست *** در میان تونیان زین فخرهاست‏


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی بردمیده

بردمیده . [ب َ دَ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) طلوع کرده : صبحش زبهشت بردمیده بادش نفس مسیح دیده . نظامی . || رسته . روییده : به هر کنجی ریاحین بردمیده نشاط و خرمی در وی کشیده . نظامی . رخی چون سرخ

معنی بردگان

بردگان . [ ب َ دَ / دِ ] (اِ) جمع برده : آن کو به هندوان شد یعنی که غازیم از بهر بردگان نه ز بهر غزاشده ست . ناصرخسرو.

معنی برده

برده . [ ب َدَ ] (اِخ ) دهی است در نسف [ نخشب ] و از آن ده است عزیز بردی محدث فرزند سلیم . (منتهی الارب ). و شاید برده ای در بیت ذیل مولوی همین نسبت و مراد شیخ عزیز نسفی برده ای بوده باشد. (یادداشت مو

معنی بردنگ

بردنگ . [ ب َ دَ ] (اِ) کوه کوچک و پشته ای خرد که در میان صحرا واقع شده باشد. (برهان ) (آنندراج ). پشته ٔ کلان و کوه کوچک را گویند که میان صحرا واقع شده باشد. (هفت قلزم ).

معنی بردن

بردن . [ ب ِ دَ ] (اِ) تندی و تیزی رفتار. (انجمن آرا) (آنندراج ) (برهان ) : گهی با خاک همخانه گهی با باد هم پیشه گهی با چرخ هم زانو گهی با بحر هم بردن . عبدالواسع جبلی . || اسب جلد و تیز.(انجمن

معنی بردمیدگی

بردمیدگی . [ ب َ دَ دَ / دِ ] (حامص مرکب ) حاصل مصدر است از بردمیدن . رجوع به بردمیدن شود.

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: