مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی بدقطع


معنی بدقطع

بدقطع. [ ب َ ق َ ] (ص مرکب ) که اندازه ٔ آن ناموزون و نامتناسب است . بدبرش . بدقواره . مقابل خوش قطع: این زمین بدقطع است . (از یادداشتهای مؤلف ).

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد بدقطع اینجا را کلیک کنید

هم معنی بدقطع


ترجمه بدقطع


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه بدقطع



مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی بدک

بدک . [ ب َ دَ ] (ص مصغر) مصغر بد، اغلب در نفی بکار رود: بدک نیست ؛ پر بد نیست . خوب است . تو هم بدک نیستی . (از یادداشتهای مؤلف ).

معنی بدقمار

بدقمار. [ ب َ ق ِ / ق ُ ] (ص مرکب ) آنکه قمار بناراستی بازد. (آنندراج ). آنکه در قمار تقلب کند : ز دست طالع بد می رویم شهر بشهر چو بدقمار که تغییر می دهدجا را. ملا ادبی نظیری (از آنندراج ). بطوف نر

معنی بدقلق

بدقلق . [ ب َق َ ل ِ / ق ِ ل ِ ] (ص مرکب ) بدخو. بدخلق . شموس . مقابل خوش قلق . در آدمی و اسب و دیگر ستور سواری مستعمل است . (از یادداشت مؤلف ). بدادا. و رجوع به قلق شود.

معنی بدقول

بدقول . [ ب َ ق َ / قُو ] (ص مرکب ) که به قول خود وفا نکند. مخلاف . مقابل خوش قول . (یادداشت مؤلف ) : این مردی بدقول و بی وفا و بدعهد است . (اسکندرنامه نسخه ٔ سعید نفیسی ).

معنی بدقلقی

بدقلقی . [ ب َ ق َ ل ِ / ق ِ ل ِ ] (حامص مرکب ) بدخویی . بدادایی . بدجنمی (بیشتر در اسب ). (از یادداشتهای مؤلف ). - بدقلقی کردن ؛ بدخویی نمودن . ناسازواری کردن . (یادداشت مؤلف ).

معنی بدک

بدک . [ ] (اِ) هبو. هوو. وسنی . بنانج . بنانجه . نباخ . نباج . آموسنی . ضره . (یادداشت مؤلف ): زن گفت یا قاضی اگر نفقه کم دهد روا دارم و اگر برگ خانه نکند روا دارم و کذا فی الضرب و الشتم و الحبس ولیک

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: