مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی بافی


معنی بافی

بافی . (حامص ) مخفف بافیدن صورت دیگر از بافتن . در ترکیبات چون : گیس بافی ، گیسوبافی . و نیز رجوع بشواهد بعد شود. || (اِ) بمعنی محل بافتن چون پارچه بافی . اما در هر دو معنی جز در ترکیب بکار نرودو جداگانه مورد استعمال ندارد. در ترکیبات افاده ٔ دو معنی کند، نخست معنای مصدری بافتن و دیگر معنای محل و موضع بافتن : بوریابافی . پارچه بافی . پیچه بافی . جاجیم بافی . جوراب بافی . چلواربافی . حریربافی . حصیربافی .دست بافی . روبنده بافی . ریسمان بافی . زنبیل بافی . زیلوبافی . سبدبافی . فرش بافی . شعربافی . شال بافی . قالی بافی .قیطان بافی . کانوابافی . کرباس بافی . گلیم بافی . گونی بافی . گیوه بافی . || و در شواهد زیر بمعنی بهم کردن ، ساختن و گفتن است : خیال بافی . دروغ بافی . عرفان بافی . فلسفه بافی . منفی بافی . و رجوع به بافتن شود.

معنی بافی- ترجمه بافی برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد بافی اینجا را کلیک کنید

هم معنی بافی

طراز : 1 پیرامون، حاشیه، سجاف، عطف، فراویز، یراق 2 راه، روش، طرز، قاعده، قانون، نمط 3 کارگاه دیبابافی، 4 زینت، نقش‌ونگار 5 ردیف، طبقه، مرتبه 6 گونه، نوع، قسم 7 تنظیم، تراز 8 تار، رشته
خیال‌بافی : پنداربافی، خیال‌اندیشی، خیال‌بندی، خیال‌پردازی، خیال‌پروری
خیال‌پردازی، خیالپردازی: تخیل، خیالبافی، خیال‌بندی، گمان‌پردازی، گمانه‌زنی و واقع‌بینی
خیال‌پرستی : 1 خیال‌بافی، خیال‌بندی 2 اوهام‌پرستی 3 شاعری
دروغ‌پردازی: تلبیس، دروغ‌بافی، دروغ‌سازی، شایعه‌پردازی، شایعه‌سازی و راستگویی، صداقت


ترجمه بافی

سبدبافی: basket making
منفی بافی: negativism
توری بافی: netting
ریسمان بافی: ropemaking
طناب بافی: ropery


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه بافی

سخن رستم شهزادی: توانایی خرد و اندیشه بر پایه ی دیدن، پژوهیدن و آزمودن استوار است، نه بر پندار بافی و پیش داوری های پوچ و نادرست و شنیده ها.
سخن فرناندو پسوا: زندگی یعنی جوراب بافی به قصد هم نوعی. اما در كنارش افكار آزاد است و همه ی شاهزاده های جادو شده می توانند بروند و در پارك های خودشان قدم بزنند. همزمان میل عاج بافتنی از قسمت انتهایی دوباره و دوباره فرو می رود ... فاصله .... و دیگر هیچ ... .
سخن فرناندو پسوا: زندگی یعنی جوراب بافی به قصد هم نوعی. اما در كنارش افكار آزاد است و همه ی شاهزاده های جادو شده می توانند بروند و در پارك های خودشان قدم بزنند. همزمان میل عاج بافتنی از قسمت انتهایی دوباره و دوباره فرو می رود ... فاصله .... و دیگر هیچ ... .
سخن رستم شهزادی: توانایی خرد و اندیشه بر پایه ی دیدن، پژوهیدن و آزمودن استوار است، نه بر پندار بافی و پیش داوری های پوچ و نادرست و شنیده ها.
سخن رستم شهزادی: توانایی خرد و اندیشه بر پایه ی دیدن، پژوهیدن و آزمودن استوار است، نه بر پندار بافی و پیش داوری های پوچ و نادرست و شنیده ها.

چیست نام این وزیر جامه کن *** قوم گفتندش که نامش هم حسن‏
گفت یا رب نام آن و نام این *** چون یکى آمد دریغ اى رب دین‏
آن حسن نامى که از یک کلک او *** صد وزیر و صاحب آید جود خو
این حسن کز ریش زشت این حسن *** مى‏توان بافید اى جان صد رسن‏
بر چنین صاحب چو شه اصغا کند *** شاه و ملکش را ابد رسوا کند
مانستن بد رایى این وزیر دون در افساد مروت شاه به وزیر فرعون یعنى هامان در افساد قابلیت فرعون‏ ***
چند آن فرعون مى‏شد نرم و رام *** چون شنیدى او ز موسى آن کلام‏
آن کلامى که بدادى سنگ شیر *** از خوشى آن کلام بى‏نظیر
چون به هامان که وزیرش بود او *** مشورت کردى که کینش بود خو
پس بگفتى تا کنون بودى خدیو *** بنده گردى ژنده پوشى را به ریو


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی بافور

بافور. (اِ) وافور. شاید از واپور، باشد؟ رجوع به وافور شود. - راه بافور ؛ (راه وافور) نامی که در تداول عامه به محله و خیابانی بجنوب شهر قزوین داده شده است و این تسمیه را سبب عبور و توقف وسائط نقلیه م

معنی باقانی

باقانی . (اِخ ) محمودبن برکات ملقب به نورالدین . فقیه حنفی دمشقی بود که در فقه حنفی آثاری دارد، او راست : مجری الانهر فی شرح ملتقی الابحر و تکملة البحرالرائق فی شرح الکنز. او منسوب به باقا از قرای ناب

معنی بافیون

بافیون . (اِ) باسیون . سعله است . (تحفه ٔحکیم مؤمن ). سعد را گویند. (فهرست مخزن الادویه ).

معنی بافنده

بافنده . [ ف َ دَ / دِ ] (نف )آنکه بافتن کار دارد. آنکه بافد. (از ناظم الاطباء).نساج . جولاهه . (آنندراج ) (شعوری ). حائک . جولاه . ناسج .پای باف . گوفشانه . شاتن . (منتهی الارب ). واشیه . (منتهی الار

معنی بافین

بافین . (اِخ ) نام امیرالبحر انگلیسی . رجوع به بافن و همچنین به قاموس الاعلام ترکی ج 2 ص 1200 شود.

معنی بافنگ

بافنگ . [ ف َ ] (اِ) بافنک . یک قسم جانور چارپا که خز نیز گویند. (از ناظم الاطباء). نوعی از سمور و سنجاب . (آنندراج ) جانوری است که زرداوه گویند و از پوست آن پوستین لطیف درست میکنند و شبیه سمور است .

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: