مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی باش


معنی باش

باش . (حامص ) ریشه ٔ فعل باشیدن . بقاء. ماندن . حیات : آدمی و حیوان و نباتات و میوه و غیره هم چون پخت و بکمال رسید دیگر او را باش نماند و بقا نماند. (بهاءالدین ولد). و رجوع به باش کردن شود. || (حامص ) توقف . اقامت . در جایگاهی ماندن . قرار گرفتن . سکونت گزیدن : مر سگی را لقمه ٔ نانی ز در چون رسد بر در همی بندد کمر هم بر آن در باشدش باش و قرار کفر دارد کرد غیری اختیار. مولوی . || باش در ترکیب «لولی باش » که در شاهد ذیل آمده است ، ظاهراً لهجه یا تحریفی از «وش » پساوند مشابهت و همانندی است : اگر شجاع الدین عقل غالب آید نفس لولی باش لوند شکل هر جانشین یاوه رو را اسیر کند. (کتاب المعارف ). || امر به باشیدن . رجوع به باشیدن شود.

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد باش اینجا را کلیک کنید

هم معنی باش

آکندگی: 1 امتلاء، انباشتگی، پری 2 جمعیت 3 پرگوشتی و پراکندگی، خلاء
آکندن: 1 انباشتن، پرکردن، لبریزکردن 2 تدفین، خاک‌سپاری و تخلیه
آکنده: 1 انباشته، پر، سرشار، لبالب، لبریز، مالامال، مشحون، ممتلی، مملو 2 آخور، اصطبل، طویله 3 سمین، فربه و خالی
آمیزش: 1 آمیغ، مباشرت، مجامعت، مقاربت، نزدیکی 2 الفت، امتزاج، انس، تردد، مجالست، مخالطت، مراوده، معاشرت 3 اختلاط، تلفیق، خلط
آمیغ: 1 آرمش، مباشرت، مجامعت 2 آمیزش، خلط


ترجمه باش

لباشه: barnacles
برحذر باش: beware
بودباش: residence
مباشرت کردن: supervise
مباشرت: supervision


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه باش

سخن حجازی: چه بسا آن كه به ظاهر آراسته و مایه حسرت شماست، درمانده و محتاج دلداری و یاری شما باشد.
سخن میلان كوندرا: بیهوده است اگر بخواهیم رمانی را با زینت دادن سبك، «دشوار » كنیم، هر رمانی كه شایستگی این كلمه را دارد، هر چقدر روشن و شفاف باشد، بر اثر طنز ذاتی خود، به اندازه ی كافی دشوار است.
سخن امام علی (ع): جامه‌های نفیس بپوش و زینت كن كه خدا نیكوست و نیكو را دوست دارد، اما باید كه از حلال باشد.
سخن امام علی (ع): لشكریان با اذن خداوندی نگهبانان رعيّت، و موجب افتخار و زینت زمامداران و عزت دین و طرق ایجاد امنیت در جامعه می‌باشند، و برای رعيّت، استقرار و اسقامتی نیست، جز با لشكریان.
سخن اسمایلز: زن برای آن آفریده نشده كه وجودی پوچ و بیهوده باشد و تنها به درد زینت و تفریح مرد بخورد.

هر ستاره خانه دارد بر علا *** هیچ خانه درنگنجد نجم ما
جاى سوز اندر مکان کى در رود *** نور نامحدود را حد کى بود
لیک تمثیلى و تصویرى کنند *** تا که دریابد ضعیفى عشقمند
مثل نبود لیک باشد آن مثیل *** تا کند عقل محمد را گسیل‏
عقل سر تیز است لیکن پاى سست *** ز انکه دل ویران شده‏ست و تن درست‏
عقلشان در نقل دنیا پیچ پیچ *** فکرشان در ترک شهوت هیچ هیچ‏
صدرشان در وقت دعوى همچو شرق *** صبرشان در وقت تقوى همچو برق‏
عالمى اندر هنرها خود نما *** همچو عالم بى‏وفا وقت وفا
وقت خود بینى نگنجد در جهان *** در گلو و معده گم گشته چو نان‏
این همه اوصافشان نیکو شود *** بد نماند چون که نیکو جو شود


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی باش داشتن

باش داشتن . [ ت َ ] (مص مرکب ) اقامت داشتن . سکونت داشتن . منزل داشتن : همچو مارانند که در خاک باش دارند. (معارف بهاءالدین ولد).

معنی باسینیانا

باسینیانا. (اِخ ) شهری در ایتالیا در حوالی رود پو که دارای 3600 تن جمعیت است .

معنی باش

باش . (ترکی ، اِ) به ترکی به معنای سر، رئیس و سرور آمده است . (یادداشت مؤلف ) بمعنی سر که به عربی رأس گویند. از لغات ترکی . (غیاث اللغات ). دزی این کلمه ٔ ترکی را برابر «شف » فرانسه آورده است : باش

معنی باش بولاق

باش بولاق . (ترکی ،اِ مرکب ) سرچشمه . (لغات مصوبه ٔ فرهنگستان ایران ).

معنی باسین سفلی

باسین سفلی . [ ن ِ س ُ لا ] (اِخ ) نام کوره ای است . رجوع به باسین علیا و معجم البلدان و مراصد الاطلاع شود.

معنی باسینی

باسینی . [ ] (اِخ ) محمدبن صدیق باسینی خانقاهی فقهیی است . رجوع به باسین و معجم البلدان شود.

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: 
<