مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی باج


معنی باج

باج . (اِ) معرب «با» و «وا» در سکبا و آش با. ج ،باجات . رجوع به «با» و «وا» در همین لغت نامه شود.

معنی باج- ترجمه باج برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد باج اینجا را کلیک کنید

هم معنی باج

آباجی: آبجی، اخت، باجی، خواهر، دده، شاباجی، همشیره و داداش
آبجی: آباجی، اخت، باجی، خواهر، دده، شاباجی، همشیره و داداش، برادر
ساو : 1 باج، پاژ، خراج، مالیات 2 براده طلا
سلف : 1 سلف‌سرویس 2 استارت 3 باجناق 4 شوهر، شوی، همسر
شاباجی: آباجی، باجی، خواهر، همشیره و برادر، داداش


ترجمه باج

باج: tax
باج گیر: tax collector
باج سبیل: blackmail
باجه: box-office
باجناق: brother-in-law


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه باج

سخن ارد بزرگ: آزادی، دادن باج به مردم نیست! چرا كه مال و داشته آنها است.
سخن آرتور شوپنهاور: ما به طور یقین برای پرداخت باج تولد و مرگ زندگی می كنیم و از همه ی لذتها و رنجهای زندگی بهره مند می شویم و هیچ یك نیز نمی توانند ما را رهایی بخشند.
سخن حجازی: بدبخت كسی كه از روزگار باج زیبایی بخواهد. سرانجام روزگار از او صد برابر باج و جریمه خواهد گرفت.
سخن كریستوفر مورلی: اگر دریابیم كه تنها پنج دقیقه برای بیان آنچه می خواهیم بگوییم فرصت داریم، تمام باجه های تلفن از افرادی پر می شد كه می خواهند به دیگران بگویند آنها را دوست دارند.
سخن ارد بزرگ: آزادی، دادن باج به مردم نیست! چرا كه مال و داشته آنها است.

دوزخ اوصاف او عشق است و او *** سوخت مر اوصاف خود را مو به مو
هر طروقى این فروقى کى شناخت *** جز دقوقى تا در این دولت بتاخت‏
قصه‏ى دقوقى و کراماتش‏ ***
آن دقوقى داشت خوش دیباجه‏اى *** عاشق و صاحب کرامت خواجه‏اى‏
بر زمین مى‏شد چو مه بر آسمان *** شب روان را گشته زو روشن روان‏
در مقامى مسکنى کم ساختى *** کم دو روز اندر دهى انداختى‏
گفت در یک خانه گر باشم دو روز *** عشق آن مسکن کند در من فروز
غرة المسکن أحاذره أنا *** انقلی یا نفس سافر للغنا
لا أعود خلق قلبی بالمکان *** کی یکون خالصا فی الامتحان‏
روز اندر سیر بد شب در نماز *** چشم اندر شاه باز او همچو باز


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی باثع

باثع. [ ث ِ ](ع ص ) اسم فاعل از بثع. رجوع به بثع و باثعه شود.

معنی باج دادن

باج دادن . [ دَ ] (مص مرکب ) پرداخت باج . || در صفحات لاریجان و مازندران ، اجاره دادن مرتع بحشم داران . || در تداول طهران و بعض شهرها، رشوه دادن : ما باج نمیدهیم . ما باج بشغال نمیدهیم .

معنی باج

باج . (اِ) باج و باژ و باز از ریشه ٔ باجی پارسی باستان مشتق است ، و آن از ریشه ٔ بج اوستائی بمعنی بخش کردن و قسمت کردن است . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ) (مزدیسنا بقلم معین ص 253 و 254). باژ و پاژ

معنی باج

باج . (اِخ ) دهی است از طوس مولد فردوسی . (آنندراج ). رجوع به باژ شود.

معنی باج و خراج

باج و خراج . [ ج ُ خ َ ] (ترکیب عطفی ، اِمرکب ) باج . ساو. عوارض . مالیات . رجوع به باج شود.

معنی باج

باج . (اِ) باژ که باج و باز و واج و واژ هم گفته میشود، از ریشه ٔ اوستائی وچ است که در سانسکریت واچ و در پهلوی واج یا واجک آمده است . همین ریشه در لاتینی وکس و در فرانسه ووا و در انگلیسی وُ

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: