مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی علی باجی


معنی علی باجی

علی باجی . [ ع َ ی ِ ] (اِخ ) ابن محمدبن عبدالرحمان بن خطاب مغربی مصری باجی شافعی ، ملقّب به علاءالدین و مکنّی به ابوالحسن . فقیه و اصولی و محدث و منطقی و متکلم و عالم فرایض و ریاضی دان بود. وی در سال 631 هَ. ق . متولد شد و در شام علم فقه آموخت ، سپس در عهد دولت الملک الظاهر عهده دار قضاء کرک شد و آنگاه به قاهره آمد و ساکن آنجا گشت و تقی الدین سبکی نزد او تلمذ کرد. وی در سال 714 هَ . ق . در مصر درگذشت . او راست : 1 - التحریر؛ که خلاصه ای است از المحرر رافعی در فروع فقه شافعی . 2 - الرد علی الیهود و النصاری . 3 - کشف الحقائق فی المنطق . 4 - مختصر علوم الحدیث . 5 - مختصر المحرر فی الفروع الشافعیه ٔ ابوالقاسم عبدالکریم رافعی که قبلاً ذکر شد. 6 - مختصر المحصول فخرالدین رازی ، در اصول فقه . (از معجم المؤلفین ج 7 ص 208). صاحب معجم المؤلفین به مآخذ ذیل نیز اشاره کرده است : طبقات الشافعیه ٔ اسنوی ص 50. الدررالکامنه ٔ ابن حجر ج 3ص 101. فوات الوفیات ابن شاکر کتبی ج 2 ص 75. طبقات الشافعیه ٔ سبکی ج 6 ص 227. کشف الظنون حاجی خلیفه . شذرات الذهب ابن عماد ج 6 ص 34. حسن المحاضره ٔ سیوطی ج 1 ص 314. هدیةالعارفین بغدادی ج 1 ص 716. فهرس الخدیویة ج 7 ص 258.

معنی علی باجی- ترجمه علی باجی برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد علی باجی اینجا را کلیک کنید

هم معنی علی باجی


ترجمه علی باجی


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه علی باجی



مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی علی باخرزی

علی باخرزی . [ ع َ ی ِخ َ ] (اِخ ) ابن حسن بن علی بن ابی الطیب باخرزی سخنی شافعی ، مکنّی به ابوالحسن . رجوع به ابوالحسن باخرزی وابوالحسن (علی بن حسن ...) و علی (ابن حسن ...) شود.

معنی علی بافقی

علی بافقی . [ ع َ ی ِ ] (اِخ ) ابن شاه محمود بافقی . فقیه قرن یازدهم هجری بود. او راست : مجمعالمسائل در فقه . (از معجم المؤلفین بنقل از فوائدالرضویه ٔ عباس قمی ج 1 ص 302. تذکرةالمتبحرین ص 488).

معنی علی باباطاغی

علی باباطاغی . [ ع َ ی ِ ] (اِخ ) ابن عثمان بن سلیمان باباطاغی رومی حنفی . وی در سال 1140 هَ . ق . درگذشت . او راست : 1 - فضائل قریش . 2 - الفوائد العاملیة فی حل العوامل القاهریة ای الجرجانیة. (از معج

معنی علی بادام یاری

علی بادام یاری . [ ع َ ی ِ ] (اِخ ) (خواجه ...). وی شاعر و از اهالی بادام یار ازقرای دهخوارقان بود. رجوع به علی دهخوارقانی شود.

معنی علی بالی

علی بالی . [ ع َ ی ِ ] (اِخ ) ابن لالی بالی رومی حنفی . مشهور به منق و ملقّب به علاءالدین . رجوع به علی منق شود.

معنی علی ایلکانی

علی ایلکانی . [ ع َ ی ِ ] (اِخ ) ابن سلطان اویس ایلکانی (شاهزاده شیخ ...). رجوع به علی (ابن سلطان اویس ...) شود.

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: 
Hit Counter