مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی علفه


معنی علفه

علفه . [ ع َ ل َ ف َ / ف ِ ] (از ع ، اِ) آنچه پادشاهان برای پذیرائی سُفَرا و لوازم نگاه داشت ایشان و ملازمان و اتباع و دواب ایشان به مصرف رسانند. (حاشیه ٔ چهارمقاله ٔ عروضی ص 19 از ذیل قوامیس عرب از دزی ) : خوارزمشاه خواجه حسین میکال را بجای نیک فرودآورد و علفه ٔ شگرف فرمود. (چهارمقاله ص 119).

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد علفه اینجا را کلیک کنید

هم معنی علفه

علف: سبزه، علفه، علوفه، علیق، گیاه
علوفه: علف، علفه، علیق


ترجمه علفه


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه علفه

سخن آنتونی رابینز: اگر تخم های فكری و جسمی هدفی را كه در نظر دارید نكارید، علفهای هرزه، خود به خود سبز خواهند شد.
سخن آرتور شوپنهاور: كتابهای مزخرف بیشمار همان علفهای هرز مزرعه ادبیات اند كه غذا را از غله می گیرند و نابودش می سازند. این كتابها وقت و پول و دقتی را كه به كتابهای سازنده و اهداف درخشانشان تعلق دارند، وابسته و منحصر به خود می سازند.

امتحان شیر و کلبم کرد حق *** امتحان نقد و قلبم کرد حق‏
قلب را من کى سیه رو کرده‏ام *** صیرفى‏ام قیمت او کرده‏ام‏
نیکوان را ره نمایى مى‏کنم *** شاخه‏هاى خشک را بر مى‏کنم‏
این علفها مى‏نهم از بهر چیست *** تا پدید آید که حیوان جنس کیست‏
گرگ از آهو چو زاید کودکى *** هست در گرگیش و آهویى شکى‏
تو گیاه و استخوان پیشش بریز *** تا کدامین سو کند او گام تیز
گر به سوى استخوان آید سگ است *** ور گیا خواهد یقین آهو رگ است‏
قهر و لطفى جفت شد با همدگر *** زاد از این هر دو جهانى خیر و شر
تو گیاه و استخوان را عرضه کن *** قوت نفس و قوت جان را عرضه کن‏
گر غذاى نفس جوید ابتر است *** ور غذاى روح خواهد سرور است‏


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی علقة

علقة. [ ع َ ل َ ق َ ] (ع اِ) آویزش . (منتهی الارب ). || طور دوم از ادوار نطفه ، که مانند خون غلیظشده ٔ منجمد میگردد. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). خون بسته . ج ، عَلَق . (ترجمان القرآن جرجانی ). |

معنی علق

علق . [ ع َ ] (ع مص ) دشنام و ناسزا دادن . (از اقرب الموارد). || آزردن به زبان . || چریدن شتر سرهای درختان را. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || مکیدن انگشت . (از اقرب الموارد). || چسبیدن زالو در ح

معنی علفی

علفی . [ ع َ ل َ] (ص نسبی ) از علف . || نوعی پارچه است . - ابریشم علفی ؛ پارچه ای که از ابریشم مصنوعی (غیرطبیعی ) ساخته شده باشد.

معنی علف فروش

علف فروش . [ ع َ ل َ ف ُ ] (نف مرکب ) کسی که شغلش علف فروشی است . آنکه علف فروشد.آنکه کاه و یونجه فروشد. علاّف . رجوع به علاّف شود.

معنی علفتانی

علفتانی . [ ع َ ف َ نی ی ] (ع ص ) مرد گول و احمق که بی پروا سخن گوید و خیال صواب و خطای آن را نکند. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).

معنی علف زار

علف زار. [ ع َ ل َ ] (اِ مرکب ) چراگاه . مرغزار. زمینی که علف بسیار دارد. (از ناظم الاطباء) (آنندراج ) : کجا بد علفزار و آب روان فرودآمد آن جایگه پهلوان . فردوسی . ندیدستی که گاوی در علفزار بیالای

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: 
<