مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی عرعر تلخ


معنی عرعر تلخ

عرعر تلخ . [ ع َ ع َ رِ ت َ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) درختی است از تیره ٔ عرعرها به ارتفاع بیست تا بیست و پنج متر که پوست تنه اش مایل به خاکستری و چوبش سبک ومایل به سفید و کم مقاومت است . برگهایش متناوب و شامل سه تا ده زوج برگچه ٔ بی کرک و شفاف و گلهایش کوچک و یک پایه و مایل به سفید و شامل پنج کاسبرگ پیوسته و نامساوی و پنج گلبرگ بزرگتر از کاسبرگ است . گل نر آن دارای ده پرچم ولی گل ماده منحصراً دارای چند پرچم سترون و مادگی است . میوه اش مرکب از پنج کپسول بیضوی و دارای پوستی نازک و شکننده است . و در درون هر یک از آنها نیز یک دانه دیده میشود. این گیاه در اراضی شنی و مرطوب نواحی گویان و برزیل روییده میشود. در ریشه ٔ این گیاه موادی به نام سیماروبین و سیماروبئین وجود دارد. پوست ریشه اش از مقویات تلخ بشمار میرود. و بعلاوه بعنوان قابض و برای رفع ذوسنطاریا و تنظیم کننده ٔ انقباضات ماهیچه های صاف دستگاه گوارش و نیز بعنوان ضدتب به کار میرود. (از فرهنگ فارسی معین ).

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد عرعر تلخ اینجا را کلیک کنید

هم معنی عرعر تلخ


ترجمه عرعر تلخ


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه عرعر تلخ



مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی عرعرة

عرعرة. [ ع ُ ع ُ ة ] (ع اِ) سر هر چیزی و معظم آن ، از آن است عرعرة الجبل و السنام . (منتهی الارب ) عرعرةالجبل و السنام و الانف ؛ قسمت بالا و معظم کوه و سنام و بینی : نزل العدو بعرعرة الجبل و نحن بحضیض

معنی عرعر بری

عرعر بری . [ ع َ ع َ رِ ب َرْ ری ی ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) قسم کوچک شربین است . (تحفه ٔ حکیم مؤمن ).

معنی عرف

عرف . [ ع ُ] (اِخ ) موضعی است . (منتهی الارب ). از مخلاف های یمن است که با صنعاء ده فرسخ فاصله دارد. و نیز آن را به صورت العرف الاعلی و العرف الاسفل ذکر کرده اند، و هر دو را «عرف عمروبن کلاب » نوشته ا

معنی عرعر کردن

عرعر کردن . [ ع َ ع َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) آواز برآوردن خر. بانگ کردن درازگوش . || آواز خر دادن . ادا کردن صوت خر را. نهیق . غان غان . رجوع به عرعر شود. || کنایه است از بدآواز خواندن . (فرهنگ لغات عامی

معنی عرعر

عرعر. [ ع َ ع َ ] (ع اِ) درخت سرو کوهی است . گویند میان آن درخت و نخل خرما عداوت است و یک جا نرویند. (برهان قاطع). درخت سرو پیوسته سبز، فارسی است . (منتهی الارب ). درختی است از قسم سرو، و این در اصل ف

معنی عرعر

عرعر. [ ع َ ع َ ] (اِ صوت ) بانگ خر.صدای الاغ . (فرهنگ فارسی معین ). بانگ درازگوش . آواز خر. (فرهنگ لغات عامیانه ). اسم صوت خر. حکایت صوت خر. نقل صوت خر. نهیق . غان غان . || در فارسی به معنی مطلق آواز

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: 
<