مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی انسی


معنی انسی

انسی . [ اُ ] (از ع ، ص نسبی ) همدم و آشنا. (آنندراج ).

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد انسی اینجا را کلیک کنید

هم معنی انسی

شانسی: اتفاقی، اله‌بختکی، تصادفی، کشکی
تصادفاً : اتفاقاً، تصادفی، شانسی، غیرمترقبه، غیرمنتظره
دائره‌المعارف: انسیکلوپدی، فرهنگ، مرجع
دانشنامه: 1 دیپلم، کارنامه، مدرک 2 انسیکلوپدی، فرهنگ‌نامه
مرجع : 1 انسیکلوپیدی، دائره‌المعارف، فرهنگ، ماخذ، منبع 2 محل‌رجوع 3 عالم، فقیه، مجتهد و مقلد


ترجمه انسی

بد شانسی: bad luck
سانفرانسیسکو: San Francisco
سان فرانسیسکو: San Francisco
شانسی: chancy
پانسیون شدن: pension
انسی: social


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه انسی

سخن ادوارد دمینگ: یك فرد خوب در یك سیستم بد، شانسی برای پیروزی ندارد.
سخن ادوارد دمینگ: یك فرد خوب در یك سیستم بد، شانسی برای پیروزی ندارد.
سخن زیگ زیگلار: خوش شانسی، یعنی شناسایی فرصت های پیش آمده و به كارگیری آنها.
سخن پرمودا باترا: به یاد داشته باشید كه به هر روی، می‌گذرد، چه با بدشانسی و چه با خوش شانسی؛ پس در زمان خوشبختی، نهایت لذت را از فرصت‌ها ببرید.
سخن جان ماكسول: اشخاص بی بصیرت به ندرت در زمان و مكان مناسب حضور دارند. رهبران بزرگ به نظر برخی از افراد، آدمهای خوش شانسی هستند، اما به نظر من، آنها در اثر بصیرت "شانس" را می آفرینند.

کاین ضیا ما ز آفتابى یافتیم *** چون خلیفه بر ضعیفان تافتیم‏
چون مه نو یا سه روزه یا که بدر *** مرتبه‏ى هر یک ملک در نور و قدر
ز اجنحه‏ى نور ثلاث او رباع *** بر مراتب هر ملک را آن شعاع‏
همچو پرهاى عقول انسیان *** که بسى فرق است شان اندر میان‏
پس قرین هر بشر در نیک و بد *** آن ملک باشد که مانندش بود
چشم اعمش چون که خور را بر نتافت *** اختر او را شمع شد تا ره بیافت‏
گفتن پیغامبر علیه السلام مر زید را که این سر را فاش تر از این مگو و متابعت نگاه دار ***
گفت پیغمبر که اصحابى نجوم *** رهروان را شمع و شیطان را رجوم‏
هر کسى را گر بدى آن چشم و زور *** کاو گرفتى ز آفتاب چرخ نور
کى ستاره حاجت استى اى ذلیل *** که بدى بر نور خورشید او دلیل‏


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی انسی

انسی . [ اُ ] (اِخ ) قاضی نوراﷲ ساوه ای برادرزاده ٔ قاضی مسیح الدین عیسی ساوه ای شاعر قرن نهم . در اراک (عراق ) و خراسان قاضی بود. از اوست : دردا که ندارد خبر آن سیمبر از من من بی خبر ازخویشم و او بی

معنی انسیه

انسیه . [ اُ سی ی َ / ی ِ ] (ع ص نسبی ) منسوب به انس که به معنی خو گرفتن و الفت نمودن است .(از غیاث اللغات ). مقابل وحشیه . (یادداشت مؤلف ). - حمر انسیه ؛ خرها جز گورخر. (یادداشت مؤلف ).

معنی انسیاء

انسیاء. [ اِ ] (ع مص ) فراهم آمدن شیر در اطراف پستان . (از منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). روان و جاری شدن شیر بدون دوشیدن . (از اقرب الموارد).

معنی انسی

انسی . [ اِ ] (ع ص نسبی ، اِ) ضد وحشی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) : نه وحشی دیدم آنجا و نه انسی نه راکب دیدم آنجا و نه راجل . منوچهری . که عمری شد که همجنسی ندیدم بجز وحشی دگر انسی ندیدم . (

معنی انشا کردن

انشا کردن . [ اِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) آفریدن . خلق کردن . (فرهنگ فارسی معین ). || مترسلانه نوشتن . فصیح و با سجع و قافیه نوشتن . (ناظم الاطباء). ترسل . (دهار). سرودن شعر : چون از خطب فارغ شدم واجب دیدم

معنی انسی

انسی . [ اُ ] (اِخ ) عبدالرحمن خان بن بختیارخان دهلوی . صوفی و شاعر بود و در 1025 هَ . ق . درگذشت . از اوست : گر دل ز غم دوست سلامت بودی آماجگه تیر ملامت بودی گویند قیامتی و دیداری هست ای کاش که ام

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: 
<