مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی اعتباط


معنی اعتباط

اعتباط. [ اِ ت ِ ] (ع مص ) کشتن ذبیحه ٔ پرگوشت وجوان را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). شتر جوان و پرگوشت را بی علتی در آن بکشتن . (از اقرب الموارد). بی علتی در شتر، شتر را بکشتن . (تاج المصادر بیهقی ). نحر شتربچه که بی علت باشد. || خراشیدن باد زمین را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). برکندن باد قشر زمین را. (از اقرب الموارد). || کندن جای ناکنده را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). جای ناکنده ٔ زمین را کندن . (ازاقرب الموارد). || دروغ گفتن بی سببی و بهانه ای . || دریده و کفته شدن پوست . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). || در صحت و تندرستی مردن جوان . (آنندراج ) (منتهی الارب ). در جوانی بی علتی مرگ دادن . (زوزنی از یادداشت مؤلف ). || پنهان شدن . (از ناظم الاطباء) (آنندراج ). کسی را از کسی پنهان داشتن . (از اقرب الموارد).

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد اعتباط اینجا را کلیک کنید

هم معنی اعتباط


ترجمه اعتباط


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه اعتباط



مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی اعتد

اعتد. [ اَ ت ُ] (ع اِ) ج ِ عَتاد، بمعنی ساخت و سامان و آمادگی و آنچه جهت سفر و جز آن آماده سازند. (منتهی الارب ) (آنندراج ). ج ِ عَتاد. (ناظم الاطباء). ج ِ عَتاد، اسباب فراهم کردن و آمادگی برای کاری .

معنی اعتبارات ذهنیه

اعتبارات ذهنیه . [ اِ ت ِ ت ِ ذِ نی ی َ / ی ِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) موجودات و متصورات ذهنی . مقابل اعیان خارجی . (از حکمت الاشراق ص 50).

معنی اعتجان

اعتجان . [ اِ ت ِ ] (ع مص ) خمیر کردن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). خمیر کردن آرد. (از اقرب الموارد). آرد سرشتن . (تاج المصادر بیهقی ). سرشتن آرد و مثل آن . || خمیر گرفتن و ساختن . (منتهی الارب ) (

معنی اعتبارات عقلیه

اعتبارات عقلیه . [ اِ ت ِ ت ِ ع َ لی ی َ / ی ِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) مفاهیم عام و بسیط و کلی که در عقل تحقق دارند و بر موجودات مختلف الحقیقة اطلاق شوند، مانند: مفاهیم وجود، ماهیت ، شیئیت و حقیقت و

معنی اعتداد

اعتداد. [ اِ ت ِ ] (ع مص ) بشمار آوردن . (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (تاج المصادر بیهقی ). با شمار آوردن . (مقدمه ٔ لغت میرسیدشریف جرجانی ص 5). بشمار آوردن . (المصادر زوزنی ) (ترجمان القر

معنی اعتجار

اعتجار. [ اِ ت ِ ](ع مص ) معجر افکندن بر سر. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). معجر پوشیدن زن . (از اقرب الموارد). معجر برافکندن زن . (تاج المصادر بیهقی ). || دستار بی زیر حنک بستن . (منتهی

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: 
<