مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی اصمات


معنی اصمات

اصمات . [ اِ ](ع مص ) خاموش شدن . (از قطر المحیط) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). || خاموش کردن . لازم و متعدیست . (از قطر المحیط) (ناظم الاطباء). خاموش گردانیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). اسکات . || اصمات چیزی را؛ آنرا مصمت قرار دادن . (از قطر المحیط). آکنده میان کردن . (تاج المصادر) (زوزنی ). || اصمات زمین ؛ رسیدن آن به آخر دو سال . (از قطر المحیط). رسیدن زمین به آخر دو سال و کِشته نشدن . (منتهی الارب ). رسیدن مر زمین را آخر دو سال در کِشته نشدن ، یقال : اصمتت الارض اصماتاً. (ناظم الاطباء). || بند آمدن زبان . بند گردیدن زبان مریض . || درست کردن چیزی را. (منتهی الارب ) (آنندراج ). || یکرنگ کردن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). - اصمات صفیر ؛ در تداول تجوید، یکی از صفات حروفست . حرف سین متصف به شش صفت : همس ، رخاوت ، انفتاح ، انخفاض ، اصمات صفیر... است . (از منتهی الارب ).

معنی اصمات- ترجمه اصمات برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد اصمات اینجا را کلیک کنید

هم معنی اصمات


ترجمه اصمات

ترک مخاصمات: cessations of hostilities


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه اصمات



مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی اصمئلال

اصمئلال . [ اِ م ِءْ ] (ع مص ) سخت گردیدن . (منتهی الارب ). اشتداد. (از اقرب الموارد). || اصمئلال گیاه ؛در هم پیچیدن آن . (از اقرب الموارد). انبوه شدن گیاه و در هم پیچیدن آن . (از منتهی الارب ). || اص

معنی اصمئکاک

اصمئکاک . [ اِ م ِءْ ] (ع مص ) خشم گرفتن مرد. (از اقرب الموارد) (از قطر المحیط) (منتهی الارب ). || نیک ستبر شدن شیر. (از منتهی الارب ) (از قطر المحیط). نیک ستبر شدن شیر بدانسان که چون پنیر گردد. (از ا

معنی اصم

اصم . [ اَ ص َم م ] (اِخ ) یوسف بن محمد صغراتی کردی فقیه شافعی ، مشهور به اصم . در حدود سال 1002 هَ . ق . درگذشت . او راست : حاشیه بر حاشیه ٔ عصام جامی . حاشیه بر حاشیه ٔ الغزی از قول احمد. حاشیه بر ش

معنی اصمت

اصمت . [ اِ م ِ ] (اِخ ) یقال : ترکته ببلدة اصمت و بوحش اصمت و بصحراء اصمت ، و اصمتة بقطع همزه و وصل آن ؛ گذاشتم او را در بیابان خالی ازمونس و یار یا بجایی که معلوم نمیشود که کجاست . و آن غیرمنصرف است

معنی اصم

اصم . [اَ ص َم م ] (اِخ ) نام دو جایگاه است ، یکی بنام اصم الجلحاء و دیگری بنام اصم السمرة واقع در دیار بنی عامربن صعصعة و آنگاه دیار بنی کلاب بویژه . و آنها را اصمان گویند. (از نصر) (از معجم البلدان

معنی اصمة

اصمة. [ اَ ص ِم ْ م َ ] (ع اِ) ج ِ صِمام . (از اقرب الموارد).

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: