مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی اصلح


معنی اصلح

اصلح . [ اَ ل َ ] (ع ن تف ) نیکوتر. (آنندراج ) (ناظم الاطباء). احسن . اوفق . صالحتر. (ناظم الاطباء). بصلاح تر. سزاوارتر. شایسته تر: و لیس بجمیع فارس هواء اصلح من هواء کازرون و لا اصلح ابداناً و بشرةً من اهلها. (صورالاقالیم اصطخری ). ایزد عزّ ذکره ما را و همه مسلمانان را در عصمت خویش نگاه داراد و توفیق اصلح دهاد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص 254). توفیق اصلح خواهیم ... بر تمام کردن این تاریخ . (تاریخ بیهقی ). || در علم کلام در مبحث الطاف ، اصلح در دنیا آمده است . رجوع به مقصد حادی عشر در الطاف مسئله ٔ 5 در کتاب یاقوت تألیف ابواسحاق ابراهیم و خاندان نوبختی ص 175 شود.

معنی اصلح- ترجمه اصلح برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد اصلح اینجا را کلیک کنید

هم معنی اصلح


ترجمه اصلح

اصلح: best
بغاء اصلح: survival of the fittest


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه اصلح


در بصرها مى‏طلب هم آن بصر *** که نتابد شرح آن این مختصر
بهر این کردست منع آن باشکوه *** از ترهب وز شدن خلوت به کوه‏
تا نگردد فوت این نوع التقا *** کآن نظر بخت است و اکسیر بقا
در میان صالحان یک اصلحى است *** بر سر توقیعش از سلطان صحى است‏
کآن دعا شد با اجابت مقترن *** کفو او نبود کبار انس و جن‏
در مرى‏اش آن که حلو و حامض است *** حجت ایشان بر حق داحض است‏
که چو ما او را به خود افراشتیم *** عذر و حجت از میان برداشتیم‏
قبله را چون کرد دست حق عیان *** پس تحرى بعد از این مردود دان‏
هین بگردان از تحرى رو و سر *** که پدید آمد معاد و مستقر
یک زمان زین قبله گر ذاهل شوى *** سخره‏ى هر قبله‏ى باطل شوى‏


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی اصله

اصله . [ اَ ل َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان درجزین بخش رزن شهرستان همدان واقع در 28000 گزی جنوب قصبه ٔ رزن و 14000 گزی خاور شوسه ٔ رزن به همدان . محلی جلگه ، سردسیر، مالاریایی و سکنه ٔ آن 1625 تن که شی

معنی اصلتی

اصلتی . [ اَ ل َ تی ی ] (ع ص ) مرد رسا در امور. (منتهی الارب ). مردی که روان باشد در کار و کارگذار. (لغت خطی ). مرد چابک و زیرک و ماهر در کار. (ناظم الاطباء).مرد دلاور و کاربر در حوایج و آماده برای ان

معنی اصلخاخ

اصلخاخ . [ اِ ل ِ ] (ع مص ) بر پهلو خفتن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). اضطجاع . (قطر المحیط).

معنی اصلخداد

اصلخداد. [ اِ ل ِ] (ع مص ) برپای ایستادن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). برپای بایستادن . (زوزنی ). انتصاب . (از قطر المحیط).

معنی اصلج

اصلج . [ اَ ل َ ] (ع ص ) سخت تابان . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). الشدید الاملس . (قطر المحیط). || مرد کر. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).

معنی اصلد

اصلد. [ اَ ل َ ] (ع ص ) بخیل . مؤنث : صَلْداء. ج ، صُلد. (قطر المحیط). مرد زفت و بخیل . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: