مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی اصلة


معنی اصلة

اصلة. [ اَ ل َ ] (ع اِ) رجوع به اصله شود.

معنی اصلة- ترجمه اصلة برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد اصلة اینجا را کلیک کنید

هم معنی اصلة

پیوستگی: 1 اتصال، ارتباط، تعلق، رابطه، علاقه، علقه 2 استمرار، بقا، دوام 3 مواصلت، وصلت و گسستگی
پیوند: 1 اتصال، پیوستگی، ربط 2 ازدواج، مواصلت، نکاح، وصال، وصل 3 بستگی، خویشی، رابطه، نزدیکی 4 اتحاد، اتصال، ارتباط، انتساب، بند، ربط و انفصال
عروسی: ازدواج، بیوگانی، زفاف، زناشویی، مزاوجت، مناکحت، مواصلت، نکاح، وصلت و عزا، طلاق
مواصلت : 1 ازدواج، پیوستگی، پیوند، زناشویی، وصلت 2 ازدواج کردن، زناشویی کردن، وصلت کردن
ازدواج: پیوند، تزویج، زناشویی، عروسی، مزاوجت، مواصلت، نکاح، وصلت و طلاق


ترجمه اصلة


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه اصلة


تا نجوشد دیگهاى خرد زود *** دیگ ادراکات خرد است و فرود
پاک سبحانى که سیبستان کند *** در غمام حرفشان پنهان کند
زین غمام پانگ و حرف و گفت‏وگوى *** پرده‏اى کز سیب ناید غیر بوى‏
بارى افزون کش تو این بو را به هوش *** تا سوى اصلت برد بگرفته گوش‏
بو نگه دار و بپرهیز از زکام *** تن بپوش از باد و بود سرد عام‏
تا نینداید مشامت را ز اثر *** اى هواشان از زمستان سردتر
چون جمادند و فسرده و تن شگرف *** مى‏جهد انفاسشان از تل برف‏
چون زمین زین برف در پوشد کفن *** تیغ خورشید حسام الدین بزن‏
هین بر آر از شرق سیف الله را *** گرم کن ز آن شرق این درگاه را
برف را خنجر زند آن آفتاب *** سیلها ریزد ز کهها بر تراب‏


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی اصلخاخ

اصلخاخ . [ اِ ل ِ ] (ع مص ) بر پهلو خفتن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). اضطجاع . (قطر المحیط).

معنی اصلة

اصلة. [ اَ ص ِل ْ ل َ ] (ع اِ) ج ِ صِلالة یا صِلال . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). رجوع به صلالة شود.

معنی اصلانی

اصلانی . [ اَ ] (اِخ ) نام طایفه ای از طوایف قشقایی . طایفه ٔ مزبور مرکب از 80 خانوار است و درگرم آباد مسکن دارند. (از جغرافیای کیهان ج 3 ص 81).

معنی اصلداران پاک

اصلداران پاک . [ اَ ن ِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب )مردمان پارسا و مقدس . و پیغمبران . (ناظم الاطباء). انبیاء(ع ) و ملائکه و اولیاء (رض ). (از مؤید الفضلا). کنایه از انبیاء و اولیاء و ملایک . (آنندراج )

معنی اصلف

اصلف . [ اَ ل َ ] (ع ص ) زمین سخت . (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء). مکان اصلف ؛ درشت و خشن . (ناظم الاطباء). مؤنث : صَلْفاء. ج ، اصالف . (منتهی الارب ). - امثال : اصلف من جوزتین فی غرارة . اصلف من م

معنی اصلب

اصلب . [ اَ ل ُ ] (ع اِ) ج ِ صُلب . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).ج ِ صُلب ، مهره ٔ پشت یعنی استخوان پشت . (آنندراج ).

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: