مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی اصلان


معنی اصلان

اصلان . [ اُ ] (ع اِ) ج ِ اصیل . (اقرب الموارد). رجوع به اصیل شود.

معنی اصلان- ترجمه اصلان برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد اصلان اینجا را کلیک کنید

هم معنی اصلان


ترجمه اصلان


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه اصلان


آتش ابراهیم را نبود زیان *** هر که نمرودى است گو مى‏ترس از آن‏
نفس نمرود است و عقل و جان خلیل *** روح در عین است و نفس اندر دلیل‏
این دلیل راه رهرو را بود *** کاو به هر دم در بیابان گم شود
واصلان را نیست جز چشم و چراغ *** از دلیل و راهشان باشد فراغ‏
گر دلیلى گفت آن مرد وصال *** گفت بهر فهم اصحاب جدال‏
بهر طفل نو پدر تى‏تى کند *** گر چه عقلش هندسه‏ى گیتى کند
کم نگردد فضل استاد از علو *** گر الف چیزى ندارد گوید او
از پى تعلیم آن بسته دهن *** از زبان خود برون باید شدن‏
در زبان او بباید آمدن *** تا بیاموزد ز تو او علم و فن‏
پس همه خلقان چو طفلان وى‏اند *** لازم است این پیر را در وقت پند


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی اصلة

اصلة. [ اَ ل َ ] (ع اِ) کل ّ. همه ، گویند: اخذه بأصلته ؛ ای کله بأصله و اصلتک ؛ ای جمیع مالک . (از قطر المحیط). و ناظم الاطباء ذیل اصله آرد: اصل ، یقال : اخذه بأصلته ؛ گرفت آنرا با اصل آن یعنی همه

معنی اصلة

اصلة. [ اَ ل َ ] (ع اِ) رجوع به اصله شود.

معنی اصلاق

اصلاق . [ اَ ] (ع اِ) ج ِ صَلْق . (قطر المحیط). (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). ج ، اصالیق . (از قطر المحیط). رجوع به صَلْق شود.

معنی اصلة

اصلة. [ اَ ص َ ل َ ] (ع اِ) مار خرد یا بزرگی است که گویند بدم خود میکشد و در حدیث آمده است : کأن ّ رأسه اصلة. ج ، اَصَل . (از قطر المحیط). مار خرد و یا کلان که از دم و یا نفس خود هلاک میگرداند. (آنن

معنی اصلاد

اصلاد. [ اَ ] (ع ص ، اِ) ج ِ صَلْد وصِلْد. (قطر المحیط) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).

معنی اصلانی

اصلانی . [ اَ ] (اِخ ) نام طایفه ای از طوایف قشقایی . طایفه ٔ مزبور مرکب از 80 خانوار است و درگرم آباد مسکن دارند. (از جغرافیای کیهان ج 3 ص 81).

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: