مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی اشل


معنی اشل

اشل . [ اَ ش َل ل ] (اِخ ) ازرقی بکری . از شاعران خوارج قرن اول هجری و از اخوان عمران بن حطان بود و در البیان و التبیین اشعاری به وی نسبت داده شده است . رجوع به البیان و التبیین ج 1 ص 49 و عمران بن حطان در الاصابة شود.

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد اشل اینجا را کلیک کنید

هم معنی اشل

سالار : اسم 1 باشلیق، سپهسالار، سردار، فرمانده 2 پیر، ریش‌سفید، کهنسال، مسن 3 رئیس، سرور، شاه 4 بزرگ، مهتر 5 رهبر 6 ممتاز، برجسته، عالی
سپه‌سالار، سپهسالار : امیرالجیش، باشلیق، سالار، سردار
سردار : اسپهبد، امیرالجیش، باشلیق، باشی، پیشوا، رئیس، ژنرال، سالار، سپاهبد، سرخیل، سردسته، سرور، فرمانده و سرباز
پایه: 1 اساس، بنیان، بن، پی، ته، شالوده، قاعده 2 اصل، ریشه، مبنا 3 پا، پایین، دامن، دامنه، زیر 4 ساق، ساقه 5 پایگاه، جایگاه، درجه، مقام، منصب 6 اشل، رتبه، رتبه‌اداری 7 اندازه، حد، مقیاس، میزان 8 کلاس 9 کنه 1 0 ماخذ 1 1 قایمه، محور و پیکر، نما
رتبه: 1 اشل 2 پایگاه، پایه، جاه، درجه، مرتبه، مقام، منزلت


ترجمه اشل

تنبیه باشلاق: lashing
پاشله: snipe
باشلی: loosely
درجه باشلیه: baccalaureate
باشلیه: bachelor


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه اشل



مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی اشل

اشل . [ اَ ش َل ل ] (ع ص ) رجل اشل ؛ مرد تباه دست . مؤنث : شَلاّء. (منتهی الارب ). شل دست . (تاج المصادر بیهقی ). مردی که دست او شل باشد یعنی دست او تباه باشد و قیل خشک . (آنندراج ). شل [ در دست ] .

معنی اشلاءاللحام

اشلاءاللحام . [ اَ ئُل ْ ل ِ ] (اِخ ) نام موضعی است . (معجم البلدان ) (مراصد الاطلاع ).

معنی اشگونه

اشگونه . [ اُ ن َ / ن ِ ] (ص مرکب ) بازگونه . واژگونه که در عربی معکوس و مقلوب گویند. (شعوری ج 1 ص 149). واژگونه . اصل باشگونه و کلمه ٔ فوق مصحف باشد. آشگونه . (ناظم الاطباء).

معنی اشلایتز

اشلایتز. [ اِ ] (اِخ ) نام قصبه ای در کشور آلمان است واقع در شش هزارگزی شمال شرقی سالبورگ .

معنی اشل

اشل . [ اَ ش َ ] (اِخ ) کوهی است در مرزهای خراسان که در آن حکم بن عمرو غفاری غزا کرد. (از معجم البلدان ). رجوع به مراصد الاطلاع شود. و کوهستان اشل در مرو خراسان بود. رجوع به شرح احوال رودکی ج 1 ص 237

معنی اشلال

اشلال . [ اِ ] (ع مص ) تباه کردن دست کسی را: اَشَل ّ یده . (منتهی الارب ). شل کردن دست . (تاج المصادر بیهقی ). || تباه شدن دست کسی و خشک گردیدن : اُشِلَّت ْ یده (مجهولاً). (منتهی الارب ).

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: