مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی اسفال


معنی اسفال

اسفال . [ اَ ] (اِ) سفال . || پوست پسته و بادام و مانند آن . (رشیدی ).

معنی اسفال- ترجمه اسفال برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد اسفال اینجا را کلیک کنید

هم معنی اسفال


ترجمه اسفال

اسفالت کردن: pave
اسفالت: asphalt
اسفالت کردن: asphalt


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه اسفال


دفن مى‏کرد و همى‏آمد به زر *** با جوال و توبره بار دگر
گنجها بنهاد آن جان‏باز از آن *** کورى ترسانى واپس خزان‏
این زر ظاهر به خاطر آمده‏ست *** در دل هر کور دور زر پرست‏
کودکان اسفالها را بشکنند *** نام زر بنهند و در دامن کنند
اندر آن بازى چو گویى نام زر *** آن کند در خاطر کودک گذر
بل زر مضروب ضرب ایزدى *** کاو نگردد کاسد آمد سرمدى‏
آن زرى کاین زر از آن زر تاب یافت *** گوهر و تا بندگى و آب یافت‏
آن زرى که دل از او گردد غنى *** غالب آید بر قمر در روشنى‏
شمع بود آن مسجد و پروانه او *** خویشتن درباخت آن پروانه‏خو
پر بسوخت او را و لیکن ساختش *** بس مبارک آمد آن انداختش‏


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی اسفاهی

اسفاهی . [ اِ ] (ص نسبی ) اسپاهی . سپاهی : جمله ٔ خلایق را بتمیشه برد از اسفاهی و حواشی . (تاریخ طبرستان ).

معنی اسفاف

اسفاف . [ اِ ] (ع مص ) از برگ خرما بوریا بافتن . (منتهی الارب ). چیزی بافتن از برگ خرما. (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). بافتن به انگشتان ، چنانکه حصیر را بافند. || رنگ برگردانیدن . (از منتهی الارب ).م

معنی اسفاقس

اسفاقس . [ ] (اِخ ) قصبه ای است در خطه ٔ تونس از آفریقا در میان قابس و مهدیّه در دومنزلی مهدیّه . سور و دژی استوار دارد و زیتون بدانجا فراوان است . (قاموس الاعلام ترکی ). رجوع به اسفاکس شود.

معنی اسفجین

اسفجین . [ اِ ف َ ] (اِخ ) قریه ای بهمدان از روستای ونجر، و بدانجا مناره ای است ذات الحوافر که خبر آن در حرف حاء بیاید. (معجم البلدان ).

معنی اسفجه

اسفجه . [ اِ ف َ ج َ / ج ِ ] (اِ) اسفنج . اسفنجه . سفنج . سفنجه . ابر مرده . رغوةالحجامین . نشکرد گازران . ابر کهن . رجوع به اسفنج شود.

معنی اسفاک

اسفاک . [ ] (اِخ ) موضعی در نواحی شمالی طبس .

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: