مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی ارقان


معنی ارقان

ارقان . [ اِ ] (ع اِ)درختی است سرخ . || حنا. رقون . رقان . ایرقان . فعیولیون . برنا. یرنا. یران . (اختیارات بدیعی ). رجوع به حنا شود. || زعفران . || دم الاخوین . خون سیاوشان . || زنگ (در غلّه ). آفتی که بکشت رسد و آن را یرقان نیز گویند. (مؤیدالفضلاء). یَرّقان . (محمودبن عمر ربنجنی ). (در آدمی )زردی . صفار، بیماری در انسان . بیماری روده . (مؤید الفضلاء). زریر. (مهذب الاسماء). رجوع به یرقان شود.

معنی ارقان- ترجمه ارقان برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد ارقان اینجا را کلیک کنید

هم معنی ارقان


ترجمه ارقان


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه ارقان


آتش نمرود ابراهیم را *** صفوت آیینه آمد در جلا
جور کفر نوحیان و صبر نوح *** نوح را شد صیقل مرآت روح‏
حکایت مرید شیخ حسن خرقانى قدس اللَّه سره‏ ***
رفت درویشى ز شهر طالقان *** بهر صیت بو الحسن تا خارقان‏
کوهها ببرید و وادى دراز *** بهر دید شیخ با صدق و نیاز
آن چه در ره دید از رنج و ستم *** گر چه در خورد است کوته مى‏کنم‏
چون به مقصد آمد از ره آن جوان *** خانه‏ى آن شاه را جست او نشان‏
چون به صد حرمت بزد حلقه‏ى درش *** زن برون کرد از در خانه سرش‏
که چه مى‏خواهى بگو اى ذو الکرم *** گفت بر قصد زیارت آمدم‏
خنده‏اى زد زن که خه خه ریش بین *** این سفر گیرى و این تشویش بین‏


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی ارقانیا

ارقانیا. [ اِ ] (اِخ ) نام بحر خزر. بحر آبسکون . بحر جرجان . دریای مازندران . و ارسطاطالیس آنرا ارقانیا نامیده . (معجم البلدان از ابوریحان ) (تاج العروس از ابوریحان ): ولکن اشتهاره عندنا بالخزر و عن

معنی ارقطون

ارقطون . [ اَ ] (معرب ، اِ) رجوع به ارقطیون شود.

معنی ارقش

ارقش . [ اَ ق ِ ] (ص ) فهمیده . کاردان . (برهان ). و مؤلف برهان گوید: در جای دیگر بجای قاف ، فای مفتوح نوشته بودندقافله و کاروان و هیچیک شاهد نداشتند، واﷲ اعلم - انتهی . و رجوع بفرهنگ سروری و شعوری ش

معنی ارقداد

ارقداد. [ اِ ق ِ ] (ع مص ) شتافتن . (تاج المصادر بیهقی ) (منتهی الأرب ).

معنی ارقاص

ارقاص . [ اِ ] (ع مص ) پویه دوانیدن شتر. (منتهی الأٔرب ). در پویه داشتن اشتر. (تاج المصادر بیهقی ). || برجهانیدن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ).برجهانیدن و ببازی داشتن کودک را. (منتهی الأرب ).

معنی ارقاع

ارقاع . [ اِ ] (ع مص ) حماقت آوردن . (منتهی الأرب ). احمقی نمودن . || اِرقاع ثوب ؛ درپی خواه شدن جامه . (منتهی الأرب ). محتاج وصله و رقعه گشتن لباس .

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: