مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی اتون


معنی اتون

اتون . [ اَت ْ تو / اَ ] (معرب ، اِ) (معرب از فارسی ) تون . گلخن . آتون . (زمخشری ). گلخن گرمابه . || تنور گچ پز و نان پز. کوره ٔ آهک پزان . || آتشدان آهنین . || الأتون ...یستعار لما یطبخ فیه الاَّجر و یقال له بالفارسیة خمدان و تونق و اشوزن . (المغرب مطرزی ). ج ، اُتن ، اتاتین . اتونی بمعنی گلخن تاب منسوب بدانست . (منتهی الارب ).

برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد اتون اینجا را کلیک کنید

هم معنی اتون

آغا: 1 خادم 2 خصی، خواجه 3 بی‌بی، بیگم، خاتون 4 زن، زوجه و آقا، ارباب
مخدره : اسم 1 بانو، پرده‌نشین، خاتون، خانم، مستور، مستوره، نهفته‌رو 2 تخدیرکننده
بیگم : 1 بانو، بی‌بی، خاتون، خانم و بیگ 2 ملکه مادر
خاتون : 1 بانو، کدبانو 2 بی‌بی، بیگم، خانم، مخدره و آقا 3 همسر، زن‌اصیل، شریفه 4 کنیز، کلفت، خادمه
خادمه : پرستار، کلفت، کنیز، مستخدمه و بی‌بی، خاتون، مخدومه


ترجمه اتون

باتون: baton
زبیده خاتون: Zobeydeh Khatun
سارهخاتون: Sareh Khatun
فاطمهخاتون: Fatemeh Khatun
خاتون: Khatun


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه اتون


دفع او را دلبرا بر من نویس *** هل که صحت یابد آن باریک ریس‏
چون بگفت آن خسته را خاتون چنین *** مى‏نگنجید از تبختر بر زمین‏
زفت گشت و فربه و سرخ و شکفت *** چون گل سرخ و هزاران شکر گفت‏
گه گهى مى‏گفت اى خاتون من *** که مبادا باشد این دستان و فن‏
خواجه جمعیت بکرد و دعوتى *** که همى‏سازم فرج را وصلتى‏
تا جماعت عشوه مى‏دادند و گال *** کاى فرج بادت مبارک اتصال‏
تا یقین‏تر شد فرج را آن سخن *** علت از وى رفت کل از بیخ و بن‏
بعد از آن اندر شب گردک به فن *** امردى را بست حنا همچو زن‏
پر نگارش کرد ساعد چون عروس *** پس نمودش ماکیان دادش خروس‏
مقنعه و حله‏ى عروسان نکو *** کنگ امرد را بپوشانید او


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی اتیان

اتیان . [ اِت ْ ] (ع مص ) آمدن . (زوزنی ). || آرمیدن با زن . || بودن . || آوردن . - اتیان بمثل ؛ نظیر و شبیه آوردن چیزی را. || کردن کاری را : به ترک شر و به اتیان خیر دارم امر همه مخالف امر است ترک

معنی اتی

اتی . [ اَ تی ی ] (ع اِ) چوب یا برگ که در جوی افتد. ج ، اُتی . || جویچه که مردم آنرا بسوی زمین خود آرند. || (ص ) سیل غریب که باران آن بتو نرسیده باشد. (منتهی الارب ). سیل که باران آن در جای دیگر آمده

معنی اتون

اتون . [ اُ ] (ع مص ) اَتن . مقیم شدن . || ثابت شدن بجائی .

معنی اتیاد

اتیاد. [ اِت ْ تیا ] (ع مص ) اتئاد. آهستگی کردن . (تاج المصادر بیهقی ). آهستگی نمودن . یقال : اتّئد فی امرک ؛ ای تثبت . (منتهی الارب ).

معنی اتوکشی

اتوکشی . [ اُ ک َ / ک ِ ] (حامص مرکب ) عمل اتوکش . - خمره ٔ اتوکشی ؛ نیم خمی که درون آن آتش می نهادند و جامه رابرای هموار کردن یا چین دادن بدان می کشیدند. - مثل خمره ٔ اتوکشی ؛ سری بزرگ و بدشکل .

معنی اتیاس

اتیاس . [ اَت ْ ] (ع اِ) ج ِ تیْس .

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: