مجله اینترنتی متنی و تصویری ایرانیان

معنی آهن ربا


معنی آهن ربا

آهن ربا. [ هََ رُ ] (نف مرکب ، اِ مرکب ) سنگی است که بطبع آهن و فولاد را بخود کشد و جذب کند. آهن کش . مغناطیس . مغنطیس . مغنیاطیس . حجر مغناطیسی . و آن بر دو گونه است ، طبیعی که اکسیدآهن مغناطیسی است ، و مصنوعی که از قرار دادن آهن یا فولاد در معرض جریان الکتریک به دست آید. فولاد خاصیت مغناطیسی دائمی پیدا میکند و آهن خالص موقتاً دارای این خاصیت میگردد. آهن ربا دارای دو قطب است ، شمالی و جنوبی و برای ساختن قطب نما ونیز معالجات طبی بکار است . و در کتب قدیمه گویند که چون آهن ربا را به آب سیر و خیوی روزه دار و خون گوسفند ماده آلایند، خاصیت جذب آن باطل گردد : که گر سیر بر سنگ آهن ربای بمالی نیاهنجد آهن ز جای . اسدی .

معنی آهن ربا- ترجمه آهن ربا برای ملاحظه مطالب بیشتر در مورد آهن ربا اینجا را کلیک کنید

هم معنی آهن ربا


ترجمه آهن ربا

آهن ربا: magnet
آهن ربا: magnetic
آهن ربایی: magnetism
آهن ربا کردن: magnetize


سخنان بزرگان با استفاده از کلمه آهن ربا

سخن كریستین بوبن: عشق، زمانی است كه براده های اندیشه ی ما مثل آهن ربا به درون دل دیگری بشتابد.
سخن نیچه: زن از چه كس از همه بیش بیزار است؟ آهنی به آهن ربا چنین گفت: «از تو از همه بیش بیزارم كه كشش داری، اما نه چندان كه به خود بكشانی.»
سخن نیچه: زن از چه كس از همه بیش بیزار است؟ آهنی به آهن ربا چنین گفت: «از تو از همه بیش بیزارم كه كشش داری، اما نه چندان كه به خود بكشانی.»
سخن فرناندو پسوا: ما هیچ چیزی را عملی نمی سازیم؛ زندگی مثل آهن ربا ما را جذب می كند و ما بیهوده می گوییم: «من حركت می كنم.»

حکمت حق در قضا و در قدر *** کرد ما را عاشقان همدگر
جمله اجزاى جهان ز آن حکم پیش *** جفت جفت و عاشقان جفت خویش‏
هست هر جزوى ز عالم جفت خواه *** راست همچون کهربا و برگ کاه‏
آسمان گوید زمین را مرحبا *** با توام چون آهن و آهن ربا
آسمان مرد و زمین زن در خرد *** هر چه آن انداخت این مى‏پرورد
چون نماند گرمى‏اش بفرستد او *** چون نماند ترى و نم بدهد او
برج خاکى خاک ارضى را مدد *** برج آبى ترّیش اندر دمد
برج بادى ابر سوى او برد *** تا بخارات وخم را بر کشد
برج آتش گرمى خورشید از او *** همچو تابه‏ى سرخ ز آتش پشت و رو
هست سر گردان فلک اندر زمن *** همچو مردان گرد مکسب بهر زن‏


مطالب نزدیک به این موضوع:

معنی آهن دل

آهن دل . [ هََ دِ ] (ص مرکب ) آهنین دل . قسی . قاسی . سنگدل . || شجاع . شیردل : مرد که آهن دل و روئین تن است نی زرهش حاجت و نی جوشن است . امیرخسرو.

معنی آهنجان

آهنجان . [ هََ ] (نف ، ق ) در حال آهنجیدن .

معنی آهن کش

آهن کش . [ هََ ک َ / ک ِ ] (نف مرکب ، اِ مرکب ) سنگ آهن ربا. حجر مغناطیس . مغنطیس . مغنیاطیس : که کُهْشان همه سنگ آهن کش است دزی تنگ و ره در میان ناخوش است . اسدی . تو گفتی تنش کوه آهن کش است هما

معنی آهن گذار

آهن گذار. [ هََ گ ُ ] (نف مرکب ) که از آهن گذراند تیر و جز آن را. که از آهن گذرد، تیغ و مانند آن : شماره سپاه آمدش صدهزار همه شیرمردان آهن گذار. فردوسی . بگفتش بدین تیغ آهن گذار بکینه برآرم از ایشا

معنی آهن کرسی

آهن کرسی . [ هََ ک ُ ] (اِ مرکب ) سندان .

معنی آهن گاو

آهن گاو. [ هََ ] (اِ مرکب ) گاوآهن . آهن جفت . ایمر. ایمد. سپار.

شما هم در مورد این موضوع بنویسید:

عنوان:  
توضیحات:  
حروف را وارد کنید: 
Hit Counter